Iran Military Forum







Author Topic: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories  (Read 1191 times)

0 Members and 1 Guest are viewing this topic.

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« on: April 10, 2010, 11:12:16 PM »
0
Note: people avoid  posting things like: thanks, or  short comment(nothing personal).
I just want to keep it clean and all memory one after others, same as before in IMF1.




به یاد سردار مازندران؛

قائم مقام و فرمانده اطلاعات عملیات لشکر ۲۵ کربلا که بود؟
وی که قائم مقام لشکر ۲۵ کربلا و فرمانده واحد اطلاعات عملیات لشکر تا هنگام شهادت بوده، بزرگترین عامل موفقیت‌های نظامی این لشکر در همه مأموریت‌های عملیاتی به شمار رفته و در همه صحنه‌ها با بهره‌گیری از ویژگی‌های ایمان به خدا، اعتقاد به ولایت فقیه، شجاعت و روحیه شهادت طلبی، میدان‌دار بلا منازع عرصه‌های خطر بوده و...
«تابناک»ـ بالنده‌ترین حضور مازندران در دفاع مقدس با نام سردار شهید محمد حسن طوسی پیوند خورده و سپاه مازندران مرهون حماسه آفرینی‌های ایشان و یکایک رزمندگان و سرداران سروقامت سپیدروی بلندنظری است که همچون خورشید، آسمان بی‌کران افتخارات مازندران را تابناک نگه داشته‌اند. متن زیر یادی است از این شهید بزرگوار در سالروز شهادتش:

سردار شهید طوسی، ناخدای کشتی عشق

سردار شهید طوسی که از طوسکلای شهرستان نکا و از خانواده ای روستایی، زحمتکش و مذهبی برخاسته و به عضویت سپاه نکا در آمده بود، در فاصله زمانی کوتاهی و به واسطه بروز لیاقت ها و شجاعت های ویژه اش در انجام مدبرانه و شجاعانه ماموریتهای محوله، به سپاه مرکز استان یعنی ساری منتقل شده و فرماندهی واحد عملیات را به عهده گرفت و پس از گذشت چند ماه به منطقه ۳ سپاه مازندران و گیلان واقع در چالوس رفته و به سمت فرماندهی عملیات منطقه منصوب شد نهایتاً با گذشت زمانی کوتاه تر، از آنجا نیز رهسپار جبهه‌ها شده و فرماندهی واحد اطلاعات عملیات لشکر به ایشان واگذار شد و در ادامه همین روند تصاعدی که با اثبات لیاقت‌ها و بروز قابلیت‌ها و استعدادهایش همراه بود، جانشینی و قائم مقامی لشکر را نیز به عهده گرفت و با همین سمت آسمانی شد و به وجه‌الله نظر کرد.

فرماندهان بزرگ دفاع مقدس در اظهارات روشن و طولانی به بیان تقش کلیدی سردار شهید طوسی پرداخته و همزمان از میزان اعتماد خود به ایشان و نمرات عالی وی در همه آزمون‌ها ستوده و او را در ردیف شهیدان بزرگی همچون باکری، خرازی، کاظمی و غیره قرار داده و در سوگش گریستند.

سرداران شهید حاج بصیر، نوبخت، مهرزادی، ابوعمار، بردبار، زندی، سبزعلی، خنکدار و... و نیز سرداران در قید حیات قربانی، کمیل، شالیکار، رحیمیان و... همه و همه که از افتخارات بزرگ مازندران هستند، در برابر عظمت ایثار و نقش آفرینی‌های ویژه سردار شهید طوسی انگشت حیرت گزیده و او را گل سرسبد گل های پرپر خطه گل پرور مازندران می‌دانند.

سردار شهید طوسی که دو برادر دیگر شهیدش یعنی محمد حسین و ابراهیم را نیز با خود همسفر کرده با پدر رزمنده اش نیز همسنگر بوده و انصافاً از خانواده‌ای برخاست که کلکسیون افتخارات و آلبوم مباهات ارزشی در منطقه‌اند و می توان گفت که رزم و ایثار در گوشت و خون یکایک اعضای خانواده ایشان بوده و شهادت، سرنوشت قطعی چنین خانواده ایثارگری بوده است.

ورود سردار شهید طوسی به جبهه‌های نبرد، آغاز بالندگی‌های مازندران و مکمل توانایی‌های اولیه رزمندگان مازندرانی در جبهه‌ها بوده و نقطه عطفی در نقش آفرینی‌های ویژه لشکر ۲۵ کربلا در سرلوحه عملیات های فوق سنگین و پیشقراولی در تعیین کننده ترین مراحل استراتژی‌های نظامی ما در دفاع مقدس بود.

سردار شهید طوسی که قائم مقام لشکر ۲۵ کربلا و فرمانده واحد اطلاعات عملیات لشکر تا هنگام شهادت بوده، بزرگترین عامل موفقیت های نظامی این لشکر در تمامی ماموریت های عملیاتی به شمار رفته و در همه صحنه ها با بهره‌گیری از ویژگی‌های ایمان به خدا، اعتقاد به ولایت فقیه، شجاعت و روحیه شهادت طلبی، میدان‌دار بلا منازع عرصه‌های خطر بوده و به خاطر درایت بالایی که به تجربه و بارها در عمل نشان می‌داد، اعتماد بالای فرماندهان عالی‌تر را به خود جلب کرده و با چنین اعتمادهای تعیین کننده ای، ضریب ریسک پذیری قرارگاه‌های عملیاتی نیز به شدت ارتقا می‌یافت.

سردار شهید طوسی که در اخلاق حسنه، زبانزد و اسوه‌ای تمام عیار برای یکایک رزمندگان بوده، بزرگترین موفقیت خویش را در تواضع و پرهیز از ذخارف دنیا و اطاعت پذیری محض از ولی امر مسلمین یافته و با صبر و حوصله و توکل الهی، راه سعادت خویش را آهسته و آرام پشت سر می‌گذاشت و بدون آنکه کمترین دغدغه‌ای برای دنیا و جاذبه‌های مادی‌اش داشته باشد، خود را وقف خدای خویش کرده و «الهه‌ای» را به جای آن یگانه «اله» خویش نمی‌شناخت و سرانجام نیز ذوب در ولایت و فناء فی‌الله شد.

نگارنده که توفیق رفاقت خانوادگی و دوستی مختصر با آن سردار بزرگ منش داشته، با گذشت سال‌های متمادی از این جدایی و فراق و ارایه مطالب و اشعار متعدد درباره ایشان، هنوز به آرامش قلبی و کفایت ذهنی نرسیده و با باور خلأ شدید عاطفی و سازمانی و یادآوری تمامی خاطرات گذشته با وی، همواره نسبت به آن بزرگوار احساس دین کرده و به هر مناسبتی عاشقانه از ایشان می‌گوید و او را دلنوازانه می‌ستاید.

تاريخ شهادت:
تاريخ شهادت 18/1/66 در منطقه شلمچه كربلاي هشت


یادش گرامی، نامش بلند، خاطره اش ماندگار و راهش پر رهرو باد!
 صادقعلی رنجبر ـ عضو هیأت علمی دانشگاه ـ ۱۶/۱/۸۹

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=92490
« Last Edit: July 31, 2010, 11:43:19 PM by AminCo »
  

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #1 on: April 10, 2010, 11:14:48 PM »
0

گفتگو با سرلشكر غلامعلي رشيد
در زمان جنگ حتي يك‌ بار صياد شيرازي را در حال خواب نديدم

خبرگزاري فارس: سرلشكر غلامعلي رشيد درباره شهيد صياد شيرازي مي گويد:من نزديك پنج سال از نزديك در يك قرارگاه با ايشان زندگي كردم. در زمان جنگ در قرارگاه مركزي كربلا يا در قرارگاه مركزي خاتم الانبياء با هم بوديم و حقيقتاً يك‌بار ايشان را در حال خواب نديدم. اينكه كجا و يا كي مي‌خوابيد؟ واقعاً در حيرتم!

*در آمد:
تفكر بسيجي، اعتقاد عميق به ولايت و ميل به خدمت صادقانه و مخلصانه در تمام مراحل زندگي شهيد صياد شيرازي موج مي‌زند. او جز رضاي حق و اداي تكليف در پي چيزي نبود و تمام حيات پر بارش حاكي از اين اشتياق است. در اين گفت‌و‌گو ، نشريه شاهد ياران ،بيش از هر چيز، بر ويژگي‌هاي منحصر به فرد و بر‌جسته او تكيه كرده است.

*ابتدا مختصري از سابقه و نحوه آشنايي خود با سپهبد صياد شيرازي توضيح دهيد.

*غلامعلي رشيد: در مورد سابقه آشنائيم با شهيد بزرگوار سپهبد علي صياد شيرازي بايد عرض كنم بار اول در ماه چهارم جنگ بود كه با ايشان در دزفول آشنا شدم. البته من نام ايشان را كه آوازه بلندي هم در نيروهاي مسلح داشت شنيده بودم و مي‌دانستم كه او يك افسر شجاع و پرتحرك و متدين است كه از طريق ارتش جمهوري اسلامي ايران در مناطق كردستان عليه ضدانقلاب و مزدوران استكبار جهاني در كنار برادران سپاهي و بسيجي مي‌جنگد. بهرحال ماه چهارم جنگ بود كه او را در دزفول درحالي كه با لباس شخصي بود، ديدم و با ايشان آشنا شدم. آن زمان هم درست ايامي بود كه شهيد صياد شيرازي به دليل تفكرات بسيجي‌وار خود و حمايت قاطعانه‌اش از منويات حضرت امام(ره)، مغضوب بني‌صدر و ضد انقلاب و ليبرال‌ها شده و از ارتش اخراج شده و متواضعانه آمده بود در كنار برادران سپاه تلاش مي‌كرد و آموزش‌هايي چون نقشه‌خواني را كه در ارتش فرا گرفته بود در اختيار برادران سپاهي قرار مي‌داد.
همين كار را هم كرد و علاوه بر كلاس‌هاي آموزشي كه‌ در تهران منعقد ساخت، براي برخي از برادران سپاه هم در شهرهاي جنگي، منجمله دزفول برگزار كرد در يكي از اين جلسات در اتاقي كه بنده هم بودم وارد شد و وقتي نقشه‌هاي عمليات را ديد كه چگونه خطوط پيشروي دشمن و خط دفاعي خود را پياده كرده‌ام، احساس كرد كه اطلاعاتم در اين زمينه كافي است و نيازي به آموزش ندارم.

*اين ارتباط باز هم ادامه داشت؟

*غلامعلي رشيد: بله، بار دوم كه باز خيلي طول نكشيد در مهرماه سال 1360 بود كه امام راحل(ره) ايشان را به فرماندهي نيروي زميني ارتش منصوب كردند، آن زمان ما در اهواز بوديم كه بديدنمان آمدند، همان‌جايي كه معروف به گلف بود و ما نام آن‌را به پايگاه منتظران شهادت تغيير داده بوديم، وقتي ايشان به آنجا آمدند با فرماندهان سپاه مانند سردار محسن رضائي، سردار صفوي، شهيد باقري، دريابان شمخاني و ساير عزيزان سپاهي كه در آرزوي وحدت و يكپارچگي با ارتش بودند، دست دوستي، برادري، اتحاد و انسجام دادند و از همان‌جا بود كه كار مشترك عمليات ارتش و سپاه شكل گرفت. ايشان كه به اوامر امام راحل (ره) توجه خاصي داشت و دائماَ مي‌گفت: "امام فرمودند همه بايد يكي شويم، يد واحده شويم ". و همين شيوه را تا آخر عمر با برادران سپاهي ادامه داد و همواره پرهيز مي‌كرد از اينكه با ارتش يا سپاه به تنهايي كار كند. اعتقاد عجيبي به انسجام داشت. روي همين اصل با همديگر مي‌نشستيم و طرح‌هاي عملياتي را عليه دشمن طرح‌ريزي مي‌كرديم به‌گونه‌اي كه مردم خوب ما متوجه تفكر انحرافي بني‌صدر و ليبرال‌ها ¬شدند و اينكه چگونه بني‌صدر و يارانش براي بسيجي‌ها و نيروهاي مردمي مانع تراشي مي‌كردند .
از سوي ديگر، ما وحدت بين ارتش و سپاه راهم به نمايش مي‌گذاشتيم. در سال اول جنگ، بني‌صدر ادعا كرد كه جنگ را علم و تخصص حل مي‌كند، ما بايد زمين بدهيم و زمان بگيريم! مي‌گفت ما بايد به شيوه اشكانيان بجنگيم! تمام اين شعارها را داد، ولي نتوانست هيچ كاري صورت بدهد و موفق نشد حتي يك عمليات برجسته و گسترده عليه عراقي‌ها به اجرا درآورد. از سوئي فرمانده كل قوا هم بود. در چنين شرايطي بود كه امام(ره) يك فرمانده 35 الي 36 ساله جوان را به‌نام "علي صياد شيرازي " در رأس نيروي زميني ارتش منصوب كردند و فرمانده جوان ديگري به‌نام "محسن رضائي " را كه 27 يا 28 سال بيشتر سن نداشت، در رأس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قراردادند و اين دقيقاً همان روشي بود كه رسول اكرم(ص) در صدر اسلام در جنگ‌ها عمل كردند امام به لياقت كارداني، ايمان، انگيزه و تدين افراد كار داشتند نه به سن و سال آنها. انتخاب‌هاي حضرت امام(ره) در اين سال‌ها شبيه انتخابي بود كه رسول اكرم(ص) در مورد اسامه بن زيد به كار بردند و او را براي فرماندهي جنگ برگزيدند.

*از عمليات بيت‌المقدس و نقش شهيد صياد برايمان گوييد.

*غلامعلي رشيد: شهيد صياد در بيت‌المقدس فرماندهي نيروي زميني ارتش و همچنين فرماندهي قرارگاه مركزي كربلا از سوي ارتش را عهده‌دار بود. و از سوي سپاه هم سردار رضايي فرماندهي اين قرارگاه را به عهده داشت. شهيد صياد با تدبير بلندي كه داشت اصرار مي‌كرد عمليات آزادسازي هرچه سريع‌تر صورت بگيرد و دليل ايشان هم اين بود كه دشمن بعد از عمليات فتح‌المبين دريافته است كه اولين نقطه‌اي كه رزمندگان اسلام در حمله بعدي در منطقه جنوب به سراغ آن خواهند آمد، همين منطقه بيت‌المقدس در غرب كارون و جنوب غربي اهواز است. لذا به همراه سردار رضايي تأكيد داشت كه نبايد زمان را از دست داد و همين كار هم صورت گرفت.در مرحله اول عمليات به خوبي پيش رفت. تا اينكه ما بعد از تكميل دو مرحله اول به مدت 10 روز پشت دروازه‌هاي خرمشهر تأمل كرديم، چون ورود به خرمشهر نقطه اوج و بحراني عمليات بود و لذا به دنبال راهكاري بوديم كه عمليات ورود با شكست مواجه نشود. بيم از اين داشتيم كه قبل از حمله ما، دشمن شهر را تخليه كند. لذا در روز اول خرداد جلسه‌اي را تشكيل داديم و شهيد صياد در حضور همه فرماندهان حاضر به ارائه آخرين راهكارها پرداخت كه توضيح مفصل آن ا زحوصله اين بحث خارج است. انصافاً راه متقني بود. البته پيچيده هم بود، به‌طوري كه سئوالات متعددي مطرح شد و شهيد صياد هم جواب داد. بدين‌گونه مرحله سوم عمليات آغاز و به فتح خرمشهر منتهي شد. مي‌توانيم بگوييم فتح خرمشهر، يادگار تدبير عالي شهيد صياد شيرازي بود.
يكي از قطعه‌هاي حماسي شهيد، حضور داوطلبانه وي در عمليات مرصاد بود. از خاطرات شركت وي در اين عمليات بگوئيد.
همچنان‌كه مي‌دانيد صياد شيرازي از نيمه سال 65 به بعد فرمانده نيروي زميني ارتش نبود و تنها نماينده حضرت امام(ره) در شوراي‌عالي دفاع بودند كه در سال 67 كه ستاد كل قوا تشكيل شد، تنظيمات سابق نيز از بين رفت و جلسات شوراي‌عالي دفاع هم در ستاد كل تشكيل مي¬شد و شهيد صياد هم مسئوليتي در آن نداشت، اما وقتي كه خبر حمله منافقين به كرند غرب و اسلام آباد را شنيد، شاهد بوديم كه بي‌هيچ توقعي و بدون اينكه منتظر دستوري بماند، به سمت كرمانشاه حركت كرد و طرح‌ريزي آتش توسط هلي¬كوپتر تك (كبري) و هجومي (214) و شنوي را به عهده گرفت و هوانيروز را به حالت آماده باش درآورد. بعد از نماز صبح بود كه به پادگان هوانيروز كرمانشاه رفت و هلي¬كوپترها را در روشنايي سپيده به پرواز درآورد و خودش سوار هلي¬كوپتر شد و بالاي تپه چارزبر به پرواز درآمد و اجراي آتش عليه منافقين را هدايت ¬كرد. با توجه به تسلط و آشنايي كه به منطقه داشت تلاش مي‌كرد تا نيرويي از سپاه و ارتش را با هلي¬برد در ارتفاعات كرند موسوم به (بي¬وي¬نيچ) پياده كند تا هنگام حمله منافقين، آنها را در محاصره بيندازد و همين كار را هم كرد و بسيار هم موفقيت‌آميز عمل كرد و ضربه سنگيني به اين گروهك وارد ساخت.

*رابطه شهيد صياد شيرازي با امام چگونه بود؟

*غلامعلي رشيد: مهم‌ترين عملكرد شهيد در اجراي اوامر امام(ره) را مي‌توانيم در تلاش وي بر وحدت بخشي بين نيروهاي سپاه و ارتش و بسيج بدانيم. يادم مي‌آيد در جلسه‌اي كه فرماندهان عمليات از سپاه و ارتش حضور داشتند و در محضر امام(ره) بوديم، حضرت امام خميني(ره) دست‌هاي سردار رضايي و سپهبد صياد شيرازي را در دست هم گذاشته و تأكيد كرد كه با وحدت عمل كنيد. اين كار امام، احساسات حاضران را بسيار برانگيخت و شهيد صياد تا آخر عمر به دنبال اين هدف بود و سعي مي‌كرد چه از لحاظ فرهنگي و چه از لحاظ پشتيباني، ارتش و سپاه را به يك ميزان حمايت كند و موفقيت در اين زمينه نيز مرهون تلاش ايشان بود.

*در دوران جنگ چه ويژگي‌‌هايي برجسته‌اي را در ايشان سراغ داريد؟

*غلامعلي رشيد: همين‌قدر بگويم كه شهيد صياد شيرازي يك انسان عادي نبود و حقيقتاً يك جنبه‌هاي برجسته و بارز شخصيتي داشت كه او را از ديگران متمايز مي‌كرد. از لحاظ شجاعت كم نظير بود و شجاعت بالايي در وجودش موج مي‌زد. بسياري از سرداران و رزمندگان در جنگ ايشان را دعوت مي‌كردند كه در عقبه بماند و از رفتن به صحنه‌هاي بحراني كه همه نوع گلوله از سوي دشمن شليك مي‌شد، خودداري كند، اما اين شهيد عزيز هرگز قبول نمي‌كرد و با شجاعت تمام دوشادوش رزمندگان مي‌جنگيد. مثلاً در كنار پل سابله كه همه رزمندگان سپاهي و بسيجي و ارتشي جنگ شديدي با دشمن داشتند، صبح روز هفتم بود كه شهيد صياد شيرازي حضور پيدا كرد، آن‌ هم درست در جايي كه تير مستقيم تفنگ، حتي تانك و همه نوع گلوله در اطراف آن شليك مي‌شد. بارها اين حادثه تكرار ¬شد و اين از شجاعت بسيار بالاي ايشان بود و يا در كنار شرق دجله در عمليات بدر كه حضور يافت و داستان مفصلي دارد، باز يك تحرك و شجاعت فوق‌العاده‌اي داشت كه اگر فيلمش را ببينيد متحير مي‌مانيد كه او تا چه حد شجاع بود. حتي قبل از شهادت كه تقريباً 55 سال سن داشت باز آن‌چنان تحرك و فعاليت داشتند گوئي كه يك جوان 25 ساله است. يا مثلاً زماني كه در سمت معاون بازرسي ستاد كل نيروهاي مسلح بود از اذان صبح تا انتهاي شب كار مي‌كرد و يا 50 تا 100 نفر را به مناطق جنگي و يا مناطقي كه ارتش و سپاه هستند مي‌برد. هيچ‌گاه نديديم خسته شود به قول يكي از برادرها، صياد شيرازي "خستگي را خسته مي‌كرد " از بس كه تحرك و شادابي داشت. براي خدمت سر از پا نمي‌شناخت. من نزديك پنج سال از نزديك در يك قرارگاه با ايشان زندگي كردم. در زمان جنگ در قرارگاه مركزي كربلا يا در قرارگاه مركزي خاتم الانبياء با هم بوديم و حقيقتاً يك‌بار ايشان را در حال خواب نديدم. اينكه كجا و يا كي مي‌خوابيد؟ واقعاً در حيرتم!
هميشه فانوسقه بسته، با لباس مرتب و منظم، مثل يك نظامي كامل آماده بود. حتي يك بار ايشان را نديدم كه مثلاً جوراب پايش نباشد و در اطراف قرارگاه باشد. يك انسان قبراق، سرحال، شاداب، خستگي ناپذير، كلت به كمر بسته، با كلاه و قطب‌نما و ساير تجهيزات نظامي كه بايستي به همراه داشته باشد و اين وضع را چه در قرارگاه و چه در خط مقدم حفظ مي‌كرد. خلاصه مجموعه اينها نشان مي‌داد كه او استراحت بسيار مختصري نداشت كه آن را هم ما نديديم. از نظر انضباط بي‌نهايت منضبط بود و شايستگي يك فرمانده مقتدر و منضبط و مدبر و مدير را كه بايستي لشكر و تيپ و عده و بالاتر از اينها را اداره كند، داشت. هميشه با وضو و اهل نماز شب، معتقد به نماز اول وقت و خلاصه سرشار از معنويت و فضيلت بود. هميشه قبل از هر جلسه¬اي 2 ركعت نماز مي‌خواند و بعد از آنكه جلسه را اداره مي‌كرد، زيارت عاشورا و ادعيه مختلف را به كرات مي‌خواند. هر فرصتي هم كه پيش مي‌آمد به مكان‌هاي زيارتي مي‌رفت تا صبح در حرم مي‌ماند و زيارت مي‌كرد.
continue...

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #2 on: April 10, 2010, 11:15:08 PM »
0
continue...

*درباره نقش ايشان در ايجاد وحدت بين ارتش و سپاه توضيح دهيد.

*غلامعلي رشيد: سپهبد شهيد صياد شيرازي در حقيقت نقشي تاريخي در وحدت بين ارتش و سپاه ايفا كرد كه فراموش نشدني است. براي اينكه بهتر بتوانم اين سؤال شما را پاسخ بدهم، اشاره‌اي به شرايط آن روزها مي‌كنم. ببينيد، شهيد صياد در شرايطي اين نقش را به عهده گرفت كه دشمن متجاوز بعثي عراق با آن همه لشكر و تيپ و با حمايت كشورهاي منطقه و استكبار جهاني، آمريكا به ميهن اسلامي ما حمله و بخش‌هاي زيادي از استان‌هاي مرزي ما را اشغال كرده و شهرهاي متعددي را هم به تصرف درآورده بود. در يك چنين شرايطي، حضرت امام(ره) فردي مانند بني‌صدر را كه رئيس جمهور اين مملكت بود و هشت ماه قبل از جنگ، او را به فرماندهي كل قوا منصوب كرده بودند، به خاطر اينكه اوضاع نابسامان امنيتي كشور را سروسامان دهد، عزل كردند. بني‌صدر حدود ده يا يازده ماه در رأس جنگ بود اما همان‌گونه كه قبلاً عرض كردم حتي نتوانست يك عمليات موفق انجام دهد و آن‌هم به‌خاطر اين بود كه بني‌صدر صداقت نداشت و مانع حضور سپاه و بسيج و نيروهاي مردمي مي شد و با چهره‌هاي خوب و حزب‌اللهي ارتش هم ميانه خوبي نداشت. سپهبد شهيد علي صياد شيرازي در چنين شرايطي از برجسته‌ترين چهره‌هاي حزب‌اللهي ارتش بود كه بني‌صدر او را از ارتش اخراج كرد و اين بزرگ‌ترين علامتي است كه ثابت مي‌كند بني‌صدر چه تفكري داشت و صياد شيرازي و دوستانش چه نوع تفكري داشتند. به‌هرحال بعد از يك سال كه بني‌صدر به‌دليل عدم كفايت سياسي از سوي مجلس رد صلاحيت شد و امام(ره) او را از فرماندهي كل قوا عزل كردند و جبهه متحد ضد انقلاب متلاشي شد و بني‌صدر فرار كرد، در چنين اوضاع و احوالي امام راحل(ره) فردي به‌نام سرهنگ صياد شيرازي را به فرماندهي نيروي زميني ارتش بر گزيدند و ما هرچه پيروزي مي بينيم بعد از اين ايام است و از لحاظ تاريخي، نظامي، سياسي و حتي در هنر و ادبيات به‌دليل حساس بودن شرايط موفق بوده‌ايم. ضمن اينكه خواست و تقاضاي مردم اين بود كه دشمن را دفع كنيم و شكست بدهيم. شهيد صياد شيرازي با وحدت بين ارتش و سپاه همه را بسيج كرد و پيروزي و عزت را براي جبهه اسلام و مسلمين رقم زد. اين به‌خاطر تفكر بسيجي گونه و اعتماد به نفس بالاي او بود كه توانست به موفقيت و پيروزي‌هاي متعددي در جنگ دست يابد.

*به نظر شما چرا منافقين دست به ترور ناجوانمردانه ايشان زدند و چه چيزي عايد آنان شد؟

*غلامعلي رشيد: به اعتقاد من منافقين به بن‌بست رسيده‌اند نه اينكه حالا چنين وضعيتي داشته باشند، هميشه همين‌گونه بودند. در تمام اين بيست سال انقلاب بارها دست به ترور و اقدامات كور زدند كه اعلام موجوديت كنند. منافقين در ايدئولوژي، استراتژي، تاكتيك به بن‌بست رسيده‌اند و اين اهداف شوم را هم در پس برده با همراهي مزدوران صدام و موساد اسرائيل پذيرفته‌اند. به نظر من در شهادت شهيد صياد شيرازي حتي صهيونيست‌ها هم منافقين را تشويق كردند كه دست به چنين اقدامات كوري بزنند، اگرچه به رسوايي آنان ختم شد و با خون مطهر شهيد صياد شيرازي انقلاب بيمه شد.

*در پايان خاطره‌اي از رشادت‌هاي سپهبد علي صياد شيرازي كه در ذهن داريد بيان نمائيد.

*غلامعلي رشيد: خاطره‌اي از حضور حماسي وي در عمليات بدر برايتان بگويم كه تا يك قدمي اسارت هم رفت. قضيه از اين قرار بود كه يك‌بار شهيد صياد به همراه سردار رحيم صفوي تا خطرناك‌ترين نقطه در شرق بصره نفوذ كردند، به طوري كه در بين فرماندهان و رزمندگان اين بيم به وجود آمد كه مبادا به اسارت درآيند. هر كاري و خواهشي كه مي كرديم، عقب‌نشيني نمي‌كردند. تا اينكه بچه‌ها طرحي را به كار بستند و در يك عمليات غافلگير كننده، ايشان را به همراه سردار صفوي بغل كردند و داخل قايق گذاشتند و به سرعت قايق را از ساحل دور كردند. 50 متر از ساحل دور شده بودند كه ديديم شهيد صيادشيرازي با همه تجهيزات و ادواتي كه با خود داشت، به داخل آب پريد و شناكنان به ساحل برگشت.

پاسداشت دو سردار جبهه هاي فرهنگي و نظامي انقلاب اسلامي(22)

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #3 on: April 10, 2010, 11:47:59 PM »
0

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #4 on: May 04, 2010, 07:53:10 AM »
0

به ياد شهيد «سيد حميد ميرافضلي»
او ترك موتور «حاج همت» نشست

خبرگزاري فارس: رفتم سوار موتور حاج همت شدم. آماده رفتن بوديم كه حاج قاسم صدام زد و گفت كارم دارد. از موتور آمدم پايين و رفتم طرف حاج قاسم و حرفش را زد. برگشتني ديدم سيد حميد باز رفته نشسته ترك موتور حاج همت.

آخرين باري كه سيد را ديدم، در گرما گرم عمليات خيبر بود. هيچ وقت يادم نمي‌رود. آن روز رفتم تو سنگري كه شهيد زين‌الدين آن‌جا بود. روحيه عجيبي داشت. فشار كار و خستگي جنگي كه طولاني شده بود، حتي براي يك لحظه هم خسته‌اش نكرده بود. بخصوص كه اصلا معلوم نبود تا يك دقيقه ديگر ممكن است چه اتفاقي براي همه‌مان بيفتد. حالا شما تصورش را بكنيد كه سيد حميد آن‌جا باشد، مي‌شود نور علي نور.
آن روز روز سختي بود براي همه. بخصوص براي حاج همت و لشكرش، لشكر 27 قرار شده بود يك گروهان يا كمتر مامور شوند به لشكر 27 تا بروند براي بازسازي و كمك حاج همت. قرار هم بود كه بروند سمت چپ جزيره مجنون جنوبي كه حاجي و بچه‌هاش آن جا بودند. اين مأموريت را دادند به آسيد حميد تا برود خط را تحويل بگيرد.
يادم است مقر فرماندهي لشكر ثارالله در سمت راست جاده وسط جزيره جنوبي، نزديك كارخانه نمك و نزديك خط بود. آتش ديوانه بود و مي‌ريخت روي سنگر. حاج قاسم هم آن جا بود و خط را فرماندهي مي‌كرد. جاج همت و آسيد حميد آمدند آن جا و وارد سنگر شدند. سنگري دور و خيلي كوچك. جا كم بود. نشستيم. حاج همت و حاج قاسم صحبت‌هاشان را كردند و قرار شد من هم همراهشان بروم تا خط را تحويل بگيريم و شب هم شناسايي داشته باشيم.
حاج همت و سيد از حاج قاسم خداحافظي كردند و رفتند سوار موتور شدند من به سيد گفتم. بگذار من ترك موتور حاجي بنشينم!
گفت: پس من؟
گفتم: تو با موتور من بيا!
لبخند زد و قبول كرد. حالا مي‌فهمم كه لبخندش معناي خاصي داشت. رفتم سوار موتور حاج همت شدم. آماده رفتن بوديم كه حاج قاسم صدام زد و گفت كارم دارد. از موتور آمدم پايين و رفتم طرف حاج قاسم و حرفش را زد. برگشتني ديدم سيد باز رفته نشسته ترك موتور حاج همت. آتش آن قدر شديد بود و فرصت آن قدر كم كه معطلي معنا نداشت. پيش خودم فكر كردم حتما سيد فكر كرده كارم زياد طول مي‌كشد و زود رفته سوار شده كه بروند سر قرارشان.
به من گفت: مهدي! تو با موتور خودت بيا، بعد اگر فرصت شد بيا سوار موتور حاجي شو!
انگار از چيزي خبري داشت كه مي‌خواست دل مرا به دست بياورد و ازش دلگير نباشم.
راه افتاديم. آنها جلو و من از پشت سر فاصله‌مان يكي دو متري مي‌شد. سنگر پايين جاده بود و براي رفتن روي پد وسط مي‌بايست از پايين پد مي‌رفتيم روي جاده و اين كار باعث مي‌شد كه سرعت موتور كم شود. اين كار هر روزمان بود شايد ده پانزده روز كارمان همين بود. عراقي‌ها روي آن نقطه ديد داشتند. تانكي را مستقر كرده بودند و هر وقت ماشيني يا موتوري پايين و بالا مي‌شد و نور آفتاب به شيشه‌هاشان مي‌خورد، گلوله‌اش را شليك مي‌كرد. ما متورها را استتار كرده بوديم و با اين حال باز ما را مي‌ديدند چون فاصله نزديك بود.
البه در اين مدت هيچ اتفاق خاصي نيفتاده بود و آن روز هم مثل روزهاي ديگر. موتور حاج همت رفت روي پد و من هم پشت سرشان رفتم. طبق معمول گلوله توپ شليك نشد. يك حسي به من مي‌گفت گلوله شليك مي‌شود. حاج همت را صدا زدم و گفتم: حاجي اين جا را پرگازتر برود.
انگار حرف كفرآميزي زده باشم. چرا كه هنوز بعد از اين همه جنگيدن و ديدن خيلي چيزها نفهميده‌ام كه هر گلوله‌اي كه شليك مي‌شود، با هدف خاصي است كه خداوند مقرر كرده. هر گلوله اگر قسمت كسي باشد، هيچ كس نمي‌تواند جلوي آن را بگيرد. انگار روي گلوله اسم شهيدش را نوشته بودند.
بالاخره گلوله شليك شد و دودي غليظ آمد بين من و موتور حاج همت قرار گرفت. صداي گلوله و انفجارش موجي را به طرفم آور كه باعث شد تا چند لحظه گيج و مبهوت بمانم و نفهمم چه اتفاقي افتاده. رسيدم روي پد وسط و از ميان دود و باروت آمدم بيرون و به رفتن خودم ادامه دادم. انگار يادم رفته بود كه چه اتفاقي افتاده بود. دو جنازه روي زمين افتاده بودند. پيش خودم گفتم: اينها كي شهيد شدند كه از صبح تا حالا من آنها را نديده‌ام؟
به كلي فراموشكار شده بودم. شايد اين هم كار خدا بود چون داغ مصيبت بعدي خيلي زياد بود و ممكن بود نتوانم طاقت بياورم. به آرامي از موتور پياده شدم. موتورم را روي جك گذاشتم و به طرف آنها رفتم. اولين نفر را كه برگرداندم، ديدم تمام بدنش سالم است. فقط صورت ندارد. تمام صورتش را انگار موج قطع كرده بود و اصلا شناخته نمي‌شد. در يك لحظه همه چيز يادم آمد. حركتمان از پيش حاج قاسم و حروف زدنم با سيد و حركت مان به سمت پد و بعد انفجار، عرق سردي نشست روي پيشاني‌‌ام. دويدم و رفتم سراغ نفر دوم. او هم به رو افتاده بود. نمي‌توانستم باور كنم او سيد حميد است. چون هميشه از لباس ساده‌اش مي‌شد شناختش. برش گرداندم و ديدم چيزي را بايد باور كنم كه واقعا اتفاق افتاده.
وقتي به نوع شهادت اين دو شهيد فكر كردم، ياد چهره‌هاشان افتادم و ديدم هردوشان يك نقطه‌‌ي مشترك دارند و آن هم چشمهاي زيباي آنها بود. خدا هم هميشه گفته كه هر كي را دوست داشته باشد، بهترين چيزش را مي‌گيرد و چه چيزي بهتر از چشمهاي آن دو عزيز.
يادم به التماس‌هاي سيد حميد افتاد كه هميشه مي‌گفت: از دعا فراموشم نكن، مهدي!
من هم عادتم شده بود كه بعد از سلام بگويم يادش باشد شفاعتم را بكند.
آن بار آخر گفت: اگر شهيد شدم، اگر خدا قابل دانست، چشم، شفاعتت را مي‌كنم.
خدا كند كه اين طور باشد و فراموشم نكند. يعني ممكن است فراموشم كرده باشد؟

*راوي:مهدي شفازند

ويژه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس

انتهاي پيام/
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8902081232

Offline aryana

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3856
  • ir
  • moores law driving force of innovation
  • Respect: +340
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #5 on: May 15, 2010, 07:00:24 PM »
0
god bless them  :'(
Iran Khodro largest auto maker in larger middle east

http://www.youtube.com/watch?v=DWwHIPoQdw8&list=UUMF4vfECnuAPAfW0s6lMpyg&index=1&feature=plcp

<a href="http://www.quickiqtest.net" title="IQ Test"><img src="http://www.quickiqtest.net/graphic/badges/sf114.gif" width="150" height="75" alt="IQ Test" border="0"></a><br>QuickIQTest.net - <a title="Quick IQ Test" href="http://www.quickiqtest.net">IQ Test</a>

this is the fixed video.
http://www.youtube.com/watch?v=bn-T-5k0_4E&list=UUMF4vfECnuAPAfW0s6lMpyg&index=1

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #6 on: July 26, 2010, 04:56:02 PM »
0
کد خبر: 1130910 زمان مخابره: 1/3/1389 - 23:50:32
خرمشهر 89
سردار صفوي: فتح خرمشهر، زلزله سياسي براي عراق و حاميان رژيم بعث بود

کرج - دستيار ارشد و مشاور عالي فرمانده کل قوا گفت: فتح خرمشهر ، زلزله سياسي را براي دولت متجاوز عراق و حاميان رژيم بعثي رقم زد.

به گزارش ايرنا سرلشکر پاسدار "سيديحيي رحيم صفوي " شنبه شب در آيين شب خاطره ها در کانون سپاه استان تهران در کرج افزود: سوم خرداد و فتح خرمشهر تحول بزرگي در استراتژي نظامي دو کشور عراق و ايران نيز به دنبال داشت.
وي با اشاره به اينکه در عمليات بيت المقدس هزاران نيروي عراقي اسير شدند گفت: حضور اين تعداد دشمن در شهر خرمشهر نشانه تلاش همه جانبه عراق براي مقاومت در خرمشهر و نگاه ويژه ي صدام به اين شهر بود.
صفوي افزود: خوشبختانه روحيه وصف ناپذير رزمندگان دلاور اسلام و تفکر بسيجي و شهادت طلبانه فزرندان ايران ، تمام تفکرات و نقشه هاي صدام و همفکرانش را نقش بر آب کرد.
دستيار ارشد مقام معظم رهبري اضافه کرد: رزمندگان اسلام در عمليات ياد شده بيش از 30 تيپ و لشکر دشمن بعثي را به زانو در آوردند و آنان را وادار به فرار کردند.
سردار صفوي در ادامه به بيان خاطراتي از دوران دفاع دفاع مقدس و عمليات بيت المقدس که منجر به فتح خرمشهر شد پرداخت.
فرمانده سپاه حضرت سيدالشهدا (ع) استان تهران نيز در اين آيين ، هدف از برگزاري آيين شب خاطره ها را ارج نهادن به مقام والاي ايثارگران و رزمندگان دفاع مقدس و احياي روحيه دفاع از نظام جمهوري اسلامي اعلام کرد.
سرتيپ پاسدار "بهرام حسيني مطلق" با تبريک سالروز فتح خرمشهر گفت: هشت سال دفاع مقدس ، دوران فراموش نشدني است و ملت ايران در عرصه هاي گوناگون به خوبي نشان داد د هر لحظه آماده دفاع از انقلاب اسلامي است. ک/2
7537/1027

انتهای خبر / خبرگزاری جمهوری اسلامی (ايرنا) / کد خبر 1130910

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #7 on: July 26, 2010, 04:59:27 PM »
0
خرمشهر چگونه آزاد شد؟
«و ما النصر الا من عندالله» عصر روز چهارشنبه 29 ارديبهشت با قرارگاه مركزي كربلا ارتباط برقرار كرده و كيفيت و اوضاع جبهه‌ها را سئوال نموديم. دراين تماس متوجه شديم كه در شب جمعه مصادف با مبعث پيامبر ختمي‌مرتبت حضرت رسول الله (ص) آخرين مرحله حمله از عمليات بيت المقدس انجام مي‌شود و انشاء الله دشمن زبون بعثي از خاك پاك اسلامي وگلگون خوزستان اخراج و يا در همانجا منهدم مي‌گردد.

ما از خوشحالي در پوست نمي‌گنجيديم، چرا كه گرچه اين سعادت نصيبمان نشده بود كه به جبهه‌ها رفته و همراه با رزمندگان با كفار بعثي بجنگيم ولي اينك مي‌توانيم به نزديك آن‌ها رفته و قهرماني‌ها و جان‌فشاني‌هاي آنان را مشاهده نموده و با قلم نارساي خود گوشه بسيار كوچكي از آن را به عنوان هديه براي مردم شهيد‌پرورمان بياوريم. بعد از ظهر روز پنجشنبه از تهران به راه افتاديم.

صبح جمعه كه به اهواز رسيديم متوجه شديم كه در شب قبل حمله انجام نگرفته است و تا ساعت 2 بعد از ظهر روز جمعه خود را به قرارگاه مركزي كربلا رسانديم و پس از پرس و جو و… متوجه شديم كه شب مبعث پيامبر اسلام(ص) معجزه بزرگي در جبهه‌ها به وقوع پيوسته است. همان طور كه مي‌دانيد در اين شب، در اكثر نقاط ايران هوا طوفاني بوده است. دشمن متجاوز كه تجربه‌اي از حمله‌هاي گذشته سلحشوران اسلام كسب كرده بود، خود را آماده نموده بود تا در شب مبعث، حمله‌اي بزرگ را شروع نمايد.

هنگامي كه عراق حملة سنگين خود را شروع كرد برادران رزمنده ما در جبهه‌ها و در سنگرها دست به دعا برداشته و مي‌گفتند: يارب يارب يارب، قوعلي خدمتك جوارحي و همچنين الهي و ربي من لي غيرك اسئله كشف ضري والنظر في‌امري و امام امت در جماران و امت در پشت جبهه‌ها و رزمندگان در سنگرها مي‌گفتند: اللهم و من ارادني بسوء فارده و من كادني فكده و در ضمن دعاهاي خالصانه خويش از خدا مي‌خواستند كه سوء عمل زشت توطئه‌گران را به خودشان برگرداند و در اين راه از امام زمان(ع) ياري مي‌خواستند ده دقيقه از حمله سنگين عراق نگذشته بود كه هوا به شدت طوفاني شده و بادي سرخ وزيدن گرفت به قدري كه هيچ جاي را نمي‌شد ديد و به هر كجا انسان نظر مي‌افكند غير از سرخي چيزي پيدا نبود. آري اين امداد غيبي باعث شد كه امكان هر گونه عمليات از دشمن سلب گردد و همچنين باعث شد كه گروهي از دشمن گروهي ديگر از خودش را زير آتش بگيرد و دمار از روزگار هم درآورند.

به هر حال اين معجزه الهي كه در شب مبعث پيامبر صورت گرفت و مكر دشمن را به خودش برگرداند براي ما الهام‌بخش امدادهاي غيبي و توجه ذات‌اقدس باريتعالي به اين كشور و اين امان و اين امت بود. عصر روز جمعه كه به طرف جادة اهواز خرمشهر رفتيم در آن جا با رفت و آمد و انتقال سريع رزمندگان مواجه شديم ولي باز هم خبر رسيد كه امشب حمله انجام نخواهد شد. به ناچار در قرارگاه نصر مانديم تا خود را براي شروع عمليات در روز بعد آماده نمائيم. بعد از ظهر روز شنبه اول خرداد ماه احتمال ما براي شروع حمله به يقين نزديك مي‌گشت و ما خود را به مقر فرماندهي تيپ… رسانديم. و از آنان خواستيم كه ما را به خط مقدم برسانند ولي متاسفانه در آن جا متوجه شديم كه كليه نيروهائي كه مي‌خواستند در حمله شركت كنند اعزام شده بودند و ما بايد صبر مي‌كرديم تا روز بعد همراه با نيروهاي پشتيبان به خط مقدم برويم. اندوهي عظيم وجودمان را دربر گرفت و نمي‌دانستيم كه چه كنيم ما آمده بوديم تا هنگام شروع حمله همراه با رزمندگان ايثارگر خويش باشيم ولي اينك… روي خاكريز نشسته و در خود بوديم كه به ناگاه برادري كه متوجه ما شده و به طرفمان آمده بود با سلام خويش به خودمان آورد.

وي برادر محمود شهبازي يكي از معاونين آن تيپ بود كه در حمله شركت مستقيم داشت و براي انجام كاري به مقر آمده بود. پس از سلام و احوالپرسي آن برادر به ما قول داد كه ما را به خط مقدم برساند. چهرة محمود حالت ملكوتي عجيبي داشت، آري معلوم بود كه شهادت در انتظار اوست و خودش مي بايست ما را به مشهد (شهادتگاه) خودش ببرد تا با نگارش خون او پيامش را كه پيام انقلاب است به امت اسلام برسانيم. برادرمان محمود شهبازي، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي همدان و معاون تيپ… شب هنگام، كه براي نجات مجروحين بر موتورسيكلت سوار شده و عازم خاكريز اول دشمن بود براثر انفجار توپ به شهادت رسيد و ما را در اندوهي بسيار عظيم فرو برد.

به هر حال وقتي كه با برادر محمود به اولين خاكريز‌هاي خودمان رسيديم متوجه شديم كه دشمن متجاوز، منطقه را زير آتش سنگين خود گرفته و گلوله‌هاي توپ يكي پس از ديگري در اطرافمان منفجر مي‌شود اما به لطف خدا و نظر مولاي ما و رهبر عمليات ما حضرت بقيه‌ا… فقط يك نفر مجروح گشت و گلوله‌هاي توپ همه در جاهائي به زمين مي‌خوردند كه هيچ گونه ضايعاتي براي ما نداشتند.

به هنگام مغرب، رزمندگان اسلام در خط مقدم جبهه در زير آتش سنگين دشمن نماز مغرب و عشا به جاي آوردند. چه نماز پرشكوهي، بعضي از برادران آخرين نماز خود را مي‌خواندند، چرا كه تا چند ساعت ديگر به عنوان «شاهد» سجده‌هاي آنان را كه مي‌ديدي جملة حضرت علي(ع) به يادت آيد كه «زهاد الليل» و آن‌ها كه مي‌خواستند حركت كنند، ديگر شب برايشان وجود نداشت چرا كه شب حمله، براي آنان روز روشن است و بهترين روزها نيز و اين رزمندگان شيران روزند چرا كه «مؤمن‌»اند. به قنوت‌هاي آنان كه توجه مي‌نموديم مي‌ديديم كه يكي مي‌گويد: اللهم احفظ امام الخميني، ديگري مي‌گويد ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و چندين بار آن را تكرار مي‌كند و سپس مي‌گويد و النصرنا علي القوم الكافرين (و من بي‌اختيار مي‌گويم آمين و مي‌گويم اي خدا، ما كه روسياهيم، دعاي اينان و دعاي رهبر و بزرگ ما، امام امت را مستجاب كن.» بعد از نمازگردان‌هاي اين تيپ يكي پس از ديگري از خاكريز خود گذشته و شروع به پيشروي كردند، آن‌ها مي‌بايست تا خاكريز دشمن به پيش رفته و سپس در آن جا به انتظار شنيدن كلمه رمز براي شروع حمله بنشينند و به يك باره حمله را آغاز نمايند. قدم‌هاي استوار و چهره‌هاي معصوم، برادران رزمنده به انسان نويد پيروزي تن بر تانك مي‌داد. تو گويي كه لشكر امام حسين(ع) است كه به حركت درآمده است و اگر اينان در زمان سيد الشهدا (ع) بودند آيا اسلام اين وضع را داشت؟ اما اين‌ها همه ثمره خون 72 تن شهيد كربلا مي‌باشند و در ميان آنان از كوچك و بزرگ 14 ساله و 60 ساله را مي‌توان يافت. همه بر لب ذكر خدا مي‌كردند و با هر قدمي صداي تسبيح را از سنگريزه‌هاي زير پايشان با گوش جان مي‌شنويم و همه آن‌ها از همه چيز گذشته‌اند و مي‌خواهند به خدا برسند چرا كه الي الله المصير و در آنها هست كه مي‌فهميم اگر يك لحظه از ياد خدا غافل شويم ضرر كرده و باخته‌ايم در ساعت 9 و 50 دقيقه ناگهان صداي شليك تيربارها و انفجار منورها به گوش رسيد

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #8 on: July 26, 2010, 04:59:50 PM »
0
دشمن متجاوز از حضور رزمندگان اسلام در نزديكي سنگر خويش اطلاع پيدا كرد، و شروع به دفاع نموده بود كه به ناچار رزمندگان اسلام حملة خويش را آغاز كرده و شروع به قلع و قمع دشمن نمودند. پس از چندي خبر رسيد كه دلاوران اسلام خاكريز دشمن را فتح كرده و به طرف جادة شلمچه خونين‌شهر پيشروي مي‌كنند. اخبار رسيده از ديگر جبهه‌ها حاكي از اين بود كه وعدة الهي تحقق پيدا كرد.در كليه جبهه‌ها فتح و ظفر با رزمندگان اسلام است. هر تانكي كه از دشمن آتش مي‌گرفت فرياد الله‌اكبر رزمندگان بلند مي‌شد. ديگر برادران كه در پشت خاكريز مستقر بودند دست به دعا برداشته و براي پيروزي آن‌ها دعا مي‌كردند و نماز مي‌خواندند ما آن جا شاهد بوديم كه نماز دو ركعتي يكي از برادران نزديك يكساعت به درازا كشيد و اين در حالي بود كه دور و بر او چندين گلوله توپ منفجر گشت.

صبح روز يكشنبه كه به طرف خاكريز فتح شده در حركت بوديم رزمندگان پيروز اسلام را مي‌ديديم كه اسراي عراقي را به پشت جبهه منتقل مي‌نمايند. اين اسرا كساني بودند كه در حمله شب گذشته فرار كرده و در پشت خاكريز و يا سنگرهاي خودشان مخفي شده بودند. وقتي كه جنازه‌هاي متجاوزين بعثي را مي‌ديديم به ياد آية شريفة قرآن مي‌افتاديم كه «سيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبه المكذبين»
فرماندة گردان… كه جزو اولين گردان‌هاي حمله‌كننده بود طي مصاحبه‌اي با ما در مورد نحوة عمليات اظهار داشت.

وقتي از مقر فرماندهي تيپ فرمان عمليات داده شد. طبق نقشه طرح شده به منطقه اعزام شديم و پس از گذشتن از ميدان مين البته بدون تلفات به خاكريز بزرگ دشمن رسيديم. گروهان يك و سه از گردان ما از خاكريز گذشت و گروهان دوم در پشت خاكريز مستقر شده و سپس به سمت چپ حركت كرديم و تا ساعت 5/4 صبح به حمد الله تعالي عده بسياري از صداميان را اسير كرديم. وي در مورد امدادهاي غيبي گفت، ساعتي پس از حمله، ما توسط دشمن از سه طرف محاصره شديم اما با گفتن الله‌اكبر، يا محمد، يا علي، يا مهدي به حول و قوة الهي با نفرات بسيار كم پاتك سنگين دشمن را خنثي كرده و دشمن زبون را كشته، اسير و متواري نموديم.

پس از ديدن خاكريز دشمن و كشته‌ها و اسراي صداميان راه را ادامه داده و سپس به جاده شلمچه خرمشهر رفته و آن جاده را كه به تصرف رزمندگان اسلام درآمده بود مشاهده نموديم. و در آن جا متوجه شديم كه رزمندگان اسلام يك هليكوپتر سالم را از دشمن به غنيمت گرفته‌اند. در صبح همانروز رزمندگان اسلام توانستند از پل رودخانه عرايض بگذرند و با تصرف پل نو قسمت اول عمليات با پيروزي كامل به پايان رسيد. زيرا كلية متجاوزين عراقي كه در خرمشهر بودند به محاصره نيروهاي اسلام درآمدند. در ادامه آن روز مجاهدان اسلام به تحكيم مواضع پرداخته و اسرا و مجروحين را به پشت جبهه منتقل نمودند. لازم به تذكر است كه تعداد شهدا و مجروحين نسبت به حمله‌هاي گذشته‌ بسيار كم بود. گرچه در حمله‌هاي گذشته نيز تعداد شهدا و مجروحين ما از آن چه كه انتظار مي‌رفت كمتر هم بوده است و اين مسئله در هيچ كدام از جنگ‌هاي دنيا سابقه نداشته است.

نزديك عصر روز يكشنبه دوم خرداد معجزه‌اي ديگر از معجزات خدا را مشاهده نموديم. هوا ابري گشت و رگباري تند آغاز شد.

آري در شب بدر كه پيامبر گرامي قصد حمله به دشمن را داشت نيز باران باريد و اين معجزه ديگر بار در شب فتح خرمشهر تكرار گشت. هوا رو به خنكي گذاشت و آن چنان سرد شد كه نيمه‌هاي شب به دليل سردي هوا از خواب بيدار شديم و اين مسئله (خنكي هوا) در ماه خرداد در استان خوزستان بي‌سابقه بوده است. اين نبود مگر يكي ديگر از الطاف خفيه الهي كه شامل حال مجاهدان اسلام گرديد كه بتوانند يك روزه خرمشهر را باز پس بگيرند. صبح روز دوشنبه سوم خرداد، هنگامي كه از يكي از روستاهاي ويران شده در نزديكي خرمشهر عكس مي‌‌گرفتيم و آثار جنايات صداميان كه همه چيز را به ويرانه تبديل نموده بودند مي‌ديديم و همچنين مقر فرماندهي مزدوران اجنبي را كه از چندين مبل و ديگر وسائل راحتي تشكيل شده بود نظاره مي‌كرديم به ناگاه به وانتي برخورديم كه دو نفر از برادران بسيجي حدود 20 تن از اسراي عراقي را مي‌بردند كه به ستاد تخليه اسرا تحويل دهند. آن‌ها به محض ديدن ما توقف كرده و خبر از اسير شدن عده‌اي بسيار از صداميان را در گمرك خرمشهر دادند. ما بلافاصله به طرف گمرك حركت كرديم. در آن جا صف طويلي از اسرا ديده مي‌شدند كه انتهاي آن ناپيدا بود. دشمن شكست خورده ديگر توان از كف داده و پس از يك روز و نيم‌ محاصره، به دليل نداشتن روحيه و عدم پشتيباني و كمبود آب و غذا، در بعضي از قسمت‌ها بدون مقاومت، خود را تسليم مي‌نمود.

در ساعت 12 هنگام اذان ظهر يكي دو ساختمان انتهاي گمرك كه در فاصله 50 تا 100 متري اروند‌‌رود قرار داشت به محاصره برادران رزمنده درآمد. در اين درگيري كه حدود سه ساعت به درازا كشيد چند تن از برادران با فرياد‌ الله‌اكبر و يا مهدي به شهادت رسيدند. در همين احوال يكي از برادران روحاني و مسن را ديديم كه سلاحي بر دوش نهاده و با پرچمي سبز كه بر روي آن جملة محمد رسول الله نوشته شده بود زير رگبار گلوله‌هاي دشمن به سمت ما مي‌آمد. برادران رزمنده با مشاهده اين صحنه بر دشمن تاخته و عدة بسياري از آنان را كشته و يا اسير نمودند. در ساعت 3 بعد از ظهر بود كه ما به اروند‌ رود رسيديم و آخرين سنگر عراقي‌ها در انتهاي راه آهن گمرك به تصرف رزمندگان اسلام درآمد. سپس برادران ما، سنگرهاي صداميان را در آنسوي اروند رود به توپ بسته و بر سرشان ويران نمودند.

در ساعت 3.5 بعد از ظهر ساير رزمندگان كه شهر را پاك‌سازي كرده بودند و در مسجد جامع به نماز ايستاده بودند به ما ملحق شدند و بدين سان خرمشهر آزاد شد، از داخل شهر در حدود ده هزار نفر از صداميان به اسارت نيروهاي اسلام درآمدند. در حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود كه خبر آزادي خرمشهر را از راديو شنيديم. هنگامي كه راديو اين خبر را به گوش امت مستضعف رسانيد، رزمندگان اسلام، را در حالتي ملكوتي مشاهده مي‌نموديم. اشك شوق از ديدگان عده‌اي روان شده و بعضي به سختي مي‌گريستند. عده‌اي تكبير مي‌گفتند و جمعي ديگر به نماز ايستاده تا شكر ذره‌اي از اين همه نعمت عظمي الهي را به جاي آورده باشند. برادري روحاني كه سلاح بر دوش داشت وقتي كه اسراي عراقي را ديد كه به پشت جبهه منتقل مي‌شدند فرياد برآوردند :

«الله مولينا ولا مولي لكم» و پيروزي بدر توسط پيامبر اسلام را تداعي مي‌نمود و اسراي عراقي را مي‌ديديم كه مي‌گفتند «يعيش خميني» و «الموت لصدام».

فرداي آن روز كه از كناره كارون مي‌گذشتيم، سنگرهاي صداميان را مي‌ديديم كه چه محكم ساخته بودند سقف تمام سنگرها از تيرآهن‌هائي بودند كه در كنار هم قرار داده بودند كف راهروهائي كه در طول كارون امتداد داشت سنگفرش شده و بعضي جاها موزائيك نيز گشته بود. اسلحه و مهمات و گلوله‌هاي آر پي جي كه به خرج خودشان متصل شده و آمادة شليك بودند به قدري فراوان بود كه اگر آن‌ها در اختيار ما قرار داشت و ما محاصره مي‌شديم تا يكسال بدون هيچ گونه پشتيباني مي‌توانستيم دفاع كنيم. اما بعثيون متجاوز يك روز هم دوام نياورده و در مقابل ايمان رزمندگان اسلام عاجز شده و سر تسليم فرود آوردند.

آزادي خرمشهر به اين شكل براي كليه فرماندهان نظامي غيرمنتظره و غير قابل تصور بود. در اين جا بايد به تلاش برادران جهاد سازندگي كه با تمام وجود در همه قسمت‌هاي مختلف از جمله راه‌سازي، كندن سنگرها، رساندن مواد غذائي و آب و يخ و … اشاره كرده و از نقش عظيم آنان در اين پيروزي‌ها غافل نباشيم همچنين برادران روحاني كه با بلندگو خود را به مواضع نيروهاي دشمن نزديك كرده و از آنان مي‌خواستند كه خود را به نيروهاي اسلام تسليم كنند و اين كار در اين عمليات آخر بسيار موفق و كارساز بود.

و چنين بود مرحله سوم عمليات بيت المقدس كه به آزادي خرمشهر انجاميد و راه براي فتح كربلا و سرانجام آزادي قدس و مسجد الاقصي باز شد. و انشاء ا… در آن جا به امامت امام خميني نماز خواهيم گزارد.

آزادي خرمشهر ضربه‌اي بس بزرگ براي صدام بود. زيرا با فتح اين شهر كليه سرزمين‌هاي جنوب از يوغ اسارت صدام به در آمد و روياي قادسيه وي را درهم ريخت. وي كه زماني خود را منجي اعراب مي‌خواند و در شهرها و روستاهاي اشغال شده جنوب در مدرسه‌ها به جاي آموختن اتحاد جماهير اسلامي، الوطن العربي به دانش آموزان مي‌آموخت و در نقشه‌ها استان خوزستان را به نام «الاحواز» جزو همان وطن به حساب آورده بود اينك از اين منطقه سوق الجيشي و بسيار مهم با دست خالي و با دادن بيش از 42 هزار اسير و ده‌ها هزار كشته و زخمي عقب نشسته است و انتظار مي‌رود كه نيروهاي اسلام هر چه سريعتر اين جرثومه فساد و اين لكه ننگ را از كشور آفت‌زده عراق برداشته و با اتحاد دو ملت مسلمان ايران و عراق باب اتحاد كليه ممالك اسلامي گشوده و هر دو ابرقدرت را به زانو درآورند.

منبع: سايت ساجد

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #9 on: July 29, 2010, 10:54:00 AM »
0
«پوتین‌های مريم»،خاطرات رزمنده‌اي  ازخرمشهر

سرويس  دفاع مقدس ـ کتاب «پوتين هاي مريم»، خاطرات یکی از زنان خرمشهری  (مریم امجدی) از ایام جنگ‌ایران  و عراق است. راوی اين كتاب که  دوران نوجوانی و جوانی‌اش مصادف  با روزهای جنگ بوده، پس از  انقلاب اسلامي ضمن تحصیل در  دبیرستان به‌ عضویت حزب جمهوری  اسلامی، جهاد سازندگی و بسیج ‌مستضعفین  خرمشهر درآمده و دوره‌های امدادگری  و فنون نظامی را آموزش می‌بیند.

با شروع تهاجم عراق به خرمشهر، او در مشاغل مختلف چون امدادرسانی در بیمارستان دکتر مصدق، نگهداری از انبار مهمات مسجد جامع خرمشهر خدمت می‌کند و در این مدت گاهی نیز به خط مقدم جبهه می‌رود.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، مريم امجدي يكي از دختران خرمشهري است كه در شهريور 1359 و در هجوم ارتش عراق به خاك كشورمان تنها هفده سال داشت . وي در جريان جنگ پابه پاي مردان سرزمينش با يك اسلحه ژ- ث دو خشابه و يك كلت رو در روي دشمن ايستاد.

وي پس از انقلاب ضمن تحصيل در دبيرستان به‌عضويت حزب جمهوري اسلامي، جهاد سازندگي و بسيج‌ مستضعفان خرمشهر درآمده و دوره‌هاي امدادگري و فنون نظامي را آموزش مي‌بيند. با شروع تهاجم عراق به خرمشهر، او در مشاغل‌مختلف چون امدادرساني در بيمارستان دكتر مصدق، نگهداري ازانبار مهمات مسجد جامع خرمشهر خدمت مي‌كند و در اين مدت ‌گاهي نيز به خط مقدم جبهه مي‌رود.

مريم امجدي در اين كتاب، راوي خاطراتي است كه در نوع خود كم نظير است. وي كه در ايام جنگ كار امداد رساني به مجروحان جنگي را در خرمشهر به عهده داشته،  اما در شرايطي بحراني دست به اسلحه مي برد و در نبرد با دشمن شركت مي كند.
خانواده وي هم به نوعي درگير مسائل جنگ بوده اند؛ برادرش در جبهه حضور داشته و پدر وي هم كه درگير با مسائل جنگ و پشت جبهه بوده در اثر يك انفجار جان خود را از دست مي دهد .
اين كتاب در ارديبهشت سال 1389 به چاپ پنجم رسيد.

كتاب «پوتين‌هاي مريم» در 110صفحه، شمارگان 2500 نسخه، قطع رقعي و با قيمت يك هزار و 600 تومان با كوشش و تدوين فريبا طالش پور منتشر شده است.

در بخشي از اين كتاب آمده است:
1
عراقي‌ها تا كوي طالقاني خرمشهر رسيده بودند؛سر كوچه سنگربندي بود؛توي كوچه‌ها دولا دولا مي‌رفتيم؛ هر كس پشت و بالاي سر نفر جلويي رگبار مي‌بست تا عراقي‌ها نتوانند او را بزنند؛ همين طور كوچه به كوچه و سنگر به سنگر مي‌رفتيم، توي يكي از كوچه‌ها يكي از مسئولين كشور را ديدم. اول با ديدنش خوشحال شدم اما او تا چشمش به من افتاد، داد زد:«در اين جا چه مي‌خواهي؟ براي چه اين جا اومدي؟ برگرد عقب».
گفتم:«براي همون هدفي اومدم كه شما اومدين»
گفت: «لازم نكرده مگر نمي‌بيني عراقي‌ها تا كجا اومدن؟»
گفتم: «خوب، اومدم كه جلوي اونا رو بگيرم، در ضمن سرخود كه نيومدم. بـا گروه ابوذر اومدم با همونا هم بر مي‌گردم.»
سراغ بچّه‌هاي گروه ابوذر رفت و سرشان داد زد: «چرا اين خواهرها رو با خودتون آوردين؟ نمي‌ترسين اسير بشن؟»

2
من و زهره قبل از رسيدن به گمرك از ماشين پايين پريديم. عراقي ها تا گمرك رسيده بودند و ما براي دفاع رفته بوديم. مي خواستيم تا آنجا كه سلاح و مهمات داريم بجنگيم. مسافتي را زيگزاگ رفتيم. از بشكه ها و جعبه هاي چوبي خيلي بزرگ به عنوان سنگر استفاده مي كرديم و براي هم خط آتش مي بستيم. يعني براي جلو رفتن بچه ها و كم شدن حجم تيراندازي دشمن اسلحه را روي رگبار مي گذاشتيم و از بالاي سر بچه هايي كه دولا دولا جلو مي رفتند به طرف دشمن تيراندازي مي كرديم تا آنها راحت تر بتوانند تغيير موضع بدهند.
سنگر به سنگر جلو رفتيم تا به جايي رسيديم كه ريل راه آهن بود. كم كم به يك رزمنده كامل تبديل شدم.
http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=111182

Offline goedzo123

  • سرباز عادى
  • *
  • Posts: 185
  • Respect: 0
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #10 on: July 31, 2010, 01:48:56 PM »
0
god bless them

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #11 on: July 31, 2010, 11:45:00 PM »
0
Note: people avoid  posting things like: thanks, or  short comment(nothing personal).
I just want to keep it clean and all memory one after others, same as before in IMF1.


Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #12 on: September 23, 2010, 12:42:36 AM »
0
داستان آب خوردن حاج همت  با پوتین بسیجی ها

در وصف فرمانده لشکری که در پوتین بسیجی های تحت امر خود آب می خورد چه می توان گفت؟ ژنرالی که روزگاری در سپاه 11 قدر بیش از ده هزار نیروی بسیجی و پاسدار تحت امر او بودند.
مشرق - محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم».
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»
سکوتی سنگین همه ی میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»
بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟
حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره»
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.

http://www.mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=6734

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #13 on: October 18, 2010, 08:12:20 AM »
0
در ساعت 4 صبح 9/ 5/ 67 شايد هنوز خيل يها در شهرها و روستاها در خواب ناز بودند كه غيورمردان گردان 188 پياده تيپ 2 لشكر 30 گرگان، با وجود قبول قطعنامه 598 از سوي ايران، مورد تهاجم و يورش ددمنشانه حداقل 3 تيپ كماندويي ارتش عراق قرار گرفت. هدف از اين تهاجم، تصرف ارتفاع مهم استراتژيكي آسما نبين، معروف به ارتفاع 2040 متري بانه بود و آنها با شهيد كردن تعدادي از عزيزان آن گردان، توانستند با استفاده از اصل غافلگيري، در حدود ساعت 6 صبح، ارتفاع را به تصرف خود در آورند. اين خبر از طريق گردان 188 ، به تيپ گزارش و اين موضوع بمانند پتكي سنگين بر سر ما كوبيده شد، چون دشمن آت شبس را قبول كرده بود و اين همه رذالت و نامردي از او ديگر انتظار نم يرفت.
 اما هر چه بود، اين جنايت را مرتكب شده بود و بايد جوابي دندا نشكن به او داده م يشد تا ديگر مرتكب اين گونه اشتباهات نشود و ديگر با دم شير بازي نكند.
پس از اطلاع دادن به سلسله مراتب و كسب تكليف، عزم غيور مردان تيپ 2 لشكر 30 گرگان بر اين قرار گرفت كه به هر نحو
ممكن و به هر وسيل هاي كه شده، در همان روز اين ارتفاع را از دشمن سر تا پا مسلح پس بگيرند. لذا سريعاً با شركت همه
مسئولين، از جمله تيمسار سرتيپ بهزاد باقري )ف ل 30 گرگان(، سرهنگ مجيديان )رئيس ركن سوم لشكر(، تيمسار سرتيپ عباس
شيرازي )فرمانده وقت تيپ 2 گنبد(، سرهنگ حسين پديد )رئيس ركن سوم تيپ(، ستوان نبي سهرابي )ف حفا تيپ(، بنده )ستوان
منصوريان مسئول عقيدتي سياسي تيپ( در كنار ارتفاعات اشترآباد بانه جلس هاي منعقد شد و همه با هم بر اين عزم و باور و عقيده
بوديم كه بايستي ارتفاع هميشه سربلند 2040 را از دست دشمن زبون پس بگيريم. گردان 188 پياده به فرماندهي معاون وقت گردان
ستوانيكم نورانيان كه بعدها به نيروي هوايي منتقل گرديد، مأمور اجراي مأموريت شد و گردان 170 به فرماندهي سروان محمودي
هم در احتياط او قرار گرفت. ستوان نورانيان حدود ساعت 9 صبح حركت كرد و سريعاً خود را با پرسنل تحت امر خويش به پاي ارتفاع رساند و سپس آرام آرام خودش را بالا كشيد.
من در حدود ساعت 11:30 ، از پشت ب يسيم، صداي نورانيان را شنيدم كه با صداي گرفته و مأيو سكنند هاي م يگفت: بچ ههاي من
آب م يخواهند و آبي را كه داخل قمقمه برداشته بوديم، به دليل گرماي طاق تفرسا تمام كرد هايم و بچ هها نم يتوانند بالا بروند و آتش
دشمن كه متوجه حضور ما شده، مضاف بر اين مصيبت گرديده است. اگر آب خوردن به ما برسد، قول شرف م يدهيم كه اين ارتفاع
را از لوث وجود بعثيون مزدور پاك كنيم.
همه مانده بودند كه چه كار بكنند، چون هر خودرويي كه وارد دره و دهليز 2040 آسما نبين م يشد، توسط تفنگ 106 ميل يمتري و
توپخانه زده م يشد. لذا اندوه و غم بر جمع سايه افكنده بود و به هر دري زده م يشد، بسته بود. در يك لحظه به خودم نهيب زدم
كه ستوان منصوريان، تو ادعاي ورزشكاري و عشايري داري، چطور قبول م يكني كه اينگونه شود، مگر م يشود كه همرزمانت در آن بالا و نيمه راه بمانند و دشمن هم به ريش ما بخندد. سپس سريعاً از جا پريدم و به راننده خودروي عقيدتي سياسي كه با من بود گفتم: سرباز مشرفي، حاضري از خودمان يادگاري و افتخاري بر جاي بگذاريم، گفت: جناب سروان هر چه بگويي انجام م يدهم. گفتم: سريعاً برو به قرارگاه تيپ و 20 گالن آب را پر كن و بردار بيار تا ببينم چه كار م يتوانيم انجام بدهيم. او رفت و بعد از حدود 30 الي 45 دقيقه با ماشين پر از آب برگشت و من با كسب اجازه از هيأ تمديره عمليات، سوار ماشين شده و به طرف دره آسما نبين حركت كرديم.
درود به شرف و غيرت آن سرباز، با يك استادي خاصي رانندگي م يكرد و از ميان گلول هها و آتش خمپار هها زيگزاك م يرفت. من
فكر م يكردم كه داريم روي آسمان م يپريم، رو به او كرده و گفتم: سعيد جان، ما كه نم يخواهيم فقط خودمان به آنها برسيم، بلكه
م يخواهيم با خودمان آب را هم برسانيم، چون براي همين كار آمد هايم. با اين سرعتي كه تو م يروي، اصلاً معلوم نيست كه گالني
سالم برسد. او هم سرعت خود را كمي پايين آورد تا سرانجام از ديد ديد هبا نهاي عراق خارج شده و به پناه ارتفاع رسيديم و پس از چند لحظه خودمان را به بچ ههاي گردان 188 پياده رسانديم. ستوان نورانيان تا مرا ديد تعجب كرد و اشك شوق در چشمانش جمع شد
و گفت: منصوريان اينجا چه م يكني، براي چه آمد هاي. گفتم: براي تو و بچ ههايت آب آورد هام. اصلاً باور نم يكرد، ولي وقتي وانت تويوتا را نگاه كرد، داد زد بچ هها بياييد گال نها را برداريد و كمي بخوريد و مقداري هم داخل قمقم ههايتان بريزيد. اصل صرف هجويي را هم فراموش نكنيد و سريعاً آماده شويد. بعد از اين موضوع سريعاً با ب يسيم به هيأ تمديره عمليات اعلام كرد كه ماشين سه آرم عقيدتي سياسي، به همراه جناب سروان ناصر )ناصر، اسم رمز بنده در ب يسيم بود( به ما رسيد هاند و ا نشاءا... تا لحظاتي ديگر حركت خواهيم كرد و مطمئن باشيد كه آسمان بين را پس خواهيم گرفت.
بچ ههاي با غيرت گردان در حدود ساعت 13:30 به نوك ارتفاع رسيدند و با حمايت توپخانه قهرمان لشكر، به فرماندهي سرتيپ
خبازي، توانستند اكثريت مزدوران را به درك واصل و حدود 20 نفر را هم به اسارت خود درآورند و سندي پرافتخار بر افتخارات
قهرمانان و غيورمردان نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران بيفزايند و در اخبار ساعت 14:00 همان روز، طي پيامي كه توسط جانشين فرماندهي كل قوا )آقاي هاشمي رفسنجاني( اعلام شد، از غيورمردان تيپ 2 لشكر 30 گرگان قدرداني و اين پيروزي به ملت بزرگ ايران تبريك گفته شد.
من به پايين آمده و مجدداً در ساعت 16:00 همان روز، به همراه جناب سرهنگ خداداد نيكزاد و فيلمبردار عقيدتي سياسي لشكر،
براي ثبت اين پيروزي به بالاي ارتفاع رفتيم، الحق و الانصاف، كاري كه رزمندگان اسلام انجام داده بودند، واقعاً قابل توصيف و بيان و فيلمبرداري نبود، چون آدم م يماند كه از كدام حماسه و كدام افتخار فيلمبرداري و عكسبرداري كند و وسعت عمليات بسيار زياد بود.
بعد از ديدار مجدد با بچ هها و فيلمبرداري و تهيه عكس، به پايين ارتفاع در سمت عراق رفتيم و در كمال تعجب، جنازه حداقل 20 نفر از افسران و فرماندهان عراقي را ديديم كه همگي در كنار هم بر روي سن گها افتاده بودند و در گردن و وسط پيشاني آنها جاي گلوله ديده م يشد و اين براي ما معمايي شده بود كه خدايا اين ديگر چيست.
ولي حدود 24 ساعت بعد كه يكي از افسران مجروح عراقي را از لاب هلاي صخر هها پيدا كرده و ضمن مداوا، تخليه اطلاعاتي نموديم، متوجه شديم كه در پي شكست نيروهاي بعثي و فرار بعضي از فرماندهان، همگي آنها توسط افسر استخبارات تيپ در زير صخر هاي برده شد هاند و با شليك تير خلاص بر گردن و وسط پيشاني، آنها را كشت هاند. حال شما تصور بفرمائيد كه آنها وقتي به
فرماندهان و همرزمان خودشان رحم نداشتند، چگونه م يخواستند به ما رحم كنند.
درود م يفرستيم به ارواح طيبه شهداء، بويژه شهداي گلگون كفن آسمان بين و اميدواريم كه ا نشاءا... پيروان خوبي براي آنها و راهشان باشيم

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #14 on: October 18, 2010, 03:55:23 PM »
0
سرهنگ خلیل صراف


در نیروی هوایی  چه کار می‌کردید؟ مسئولیت‌تان  چه بود؟

در نیروي هوایی تخصص الکترونیک داشتم و سال 1351 در مخابرات نیروی هوایی استخدام شدم. در کیش و شهر‌آباد خدمت کردم و قبل از انقلاب به مشهد منتقل شدم، یک‌سال آن‎جا ماندم. وقتی انقلاب شد به پیشنهاد بعضی مسئولان از جمله حضرت آیت‌ا... خامنه‌ای، در تهران مشغول شدم. البته قبل از انقلاب هم با ایشان رابطه داشتم.

  چه ارتباطی؟

رهبر انقلاب آن زمان ایدئولوژی اسلامی تدریس می‌کردند و من هم سر کلاس‌های‎شان حاضر می‌شدم.

  کلاس‌‎هایی که در مسجد کرامت تشکیل می‌شد؟

نه، جلسه‎‎های خصوصی‌اي که در منزل تشکیل می‌شد. یکی دوبار هم در همین کلاس‌ها، شهید اندرزگو را دیدم، ولی زیاد او را نمی‌شناختم. مجلس، خصوصی بود و افراد خاصی در آن شرکت می‌کردند که بیشترشان هم شهید شدند. به هر حال پیشنهاد شد در تهران خدمت کنم و همین‌جا کمیته و انجمن اسلامی را در نیروی‌هوایی تشکیل دادیم. از جمله بنیان‌گذاران حفاظت اطلاعات نیز بودم.

  چه سالی؟

از سال 1359، از وقتی به جبهه اعزام شدم، حفاظت اطلاعات تشکیل شد. رهبر انقلاب با یک تلفن‌گرام که به نیروي هوایی زدند، خواستند چند نفر از بچه‎‎های مشهد که من هم جزو آن‎‎ها بودم، در اختیار جنگ‌‎های نامنظم و شهید چمران قرار بگیریم. در جنگ‌‎های نامنظم، مسئول عملیات دشت آزادگان سوسنگرد شدم.

  شما هم برای تکمیل دوره‎‎های آموزشی، آمریکا رفتید؟

بله، برای آموزش دوره الکترونیک به آمریکا رفتم. دوره‎‎ها از ١٢ تا ٢٧ ماه بود. نیرو‌ هوایی، ٣٦٠ نوع تخصص دارد، از هواپیما تا الکترونیک. الکترونیک تخصص‌‎های مختلفی از جمله مخابرات، رادار و ...؛ رادار و مخابرات به تخصص‌‎های ویژ‎ه‎ای تقسیم می‌شوند. فکر می‌کردم انقلاب بیشتر به تجهیز برای جنگ الکترونیک نیاز دارد. به همین دلیل رشته جنگ الکترونیک را خواندم که هم به درد جبهه بخورد و هم به درد حفاظات اطلاعات.

  به ردیابی و رادار مربوط بود؟

بخشی از چیز‎هایی که خواندیم به رادار و ردیابی مربوط بود. یادتان هست قبل از بمباران آژیر از رادیو و تلویزیون پخش می‌شد. ما آن موج‌‎ها را می‌گرفتیم. به محض این‎که دستگاه روشن می‌شد و همان لحظه که هواپیما می‌خواست موشک را ر‎ها کند یا همان لحظه که هواپیما روشن می‌شد ما می‌فهمیدیم چه هواپیمایی از کدام پایگاه بلند شده. سه آژیر زده می‌شد که اولی آماده باش عمومی بود و دومی برای اطلاع از این‎که موشک نزدیک کدام شهر شده و سومین آژیر برای اطلاع از جای بمباران بود. ما نوع این ارتباط‎‎ها را می‌گرفتیم. وقتی ما موشک را ر‎ها می‌کردیم اصابت می‌کرد، بی‎سیم آتش‌نشانی عراق را شنود می‌کردیم و می‌فهمیدیم خسارتی که وارد کردیم چقدر است. شنود مرسوم است، در ایام به جز جنگ هم جا‎هایی مثل سفارتخانه‎‎ها تا محدوده مشخص، شنود می‌کنند. این‎‎ها یک نفر تحلیل‌گر هم دارند که با توجه به شنود‎ها استراتژی مملکت را مشخص می‌کنند.

  در جنگ‌‎های نامنظم چه کردید؟

مسئول عملیات دشت آزادگان بودم. در مدت سه چهار ماهی که آن‎جا بودیم دو بار عراق حمله کرد و در محاصره قرار گرفتیم. سروان عبدا... عیسی‌پور در این حمله‎‎ها شهید شد. به بهانه این‎که بقیه بچه‎‎ها کشته نشوند و متخصصان را از دست ندهیم، بقیه را برگرداندند. در این عملیات مجروح شدم و با هواپیمای 130- C برگشتم. خیلی دوست داشتم در جبهه خدمت کنم، اما معمولا با درخواست اعزام من مخالفت می‌شد. در مدت هشت سال جنگ و ٦٧ ماه خدمت در جبهه، هیچ عید نوروزی را همراه خانواده‌ام در خانه نبودم. دختر کوچکم برایم نامه نوشت که بابا من شکل تو را فراموش کردم، برگرد. به هر بهانه‎ای می‌رفتم جبهه. هر جا می‌گفتند به تخصص شما نیاز داریم می‌رفتم. ٦ هزار و ٧٠٠ کیلومتر مأموریت انجام دادم و به تمام وابسته‎‎های حافظت اطلاعات در نیروی زمینی، هوایی و دریایی سر زدم، دستگاه رنج‌کننده را نصب کردم و طریقه استفاده را آموزش دادم. ٣٨ نقطه ایران را در مدت یک ماه سرکشی کردم چون می‌خواستم زودتر به جبهه برگردم. بار‎ها حقوقم را قطع کردند. مرا تحویل دادگاه نظامی دادند، اما جبهه را ر‎ها نکردم. تا زمانی‌که جنگ بود، در جبهه حضور داشتم.

  دادگاه نظامی برای چه؟ جرم شما ترک خدمت بود؟

نه، مثلا با منت موافقت می‌کردند و ٢٠ روز مأموریت می‌دادند، ولی من می‌رفتم جبهه ٣-٤ ماه می‌ماندم، تا جایی‌که نیاز بود. در ١١ عملیات حضور فعال داشتم. معمولا از طرف بسیج، جبهه می‌رفتم. اولین‌بار به‌عنوان راننده اعزام شدم. کسی نمی‌دانست به‎کار‎های الکترونیک واردم. وقتی پایم به جبهه رسید، خودم گفتم کار‎های مخابراتی را هم بلدم. دفعه اول راننده آمبولانس بودم. اما دفعه دوم مستقیما رفتم قسمت مخابرات و مشغول شدم.

  شما که ارتشی بودید چرا از طرف بسیج به جبهه می‌رفتید؟

چون می‌گفتند تخصص شما به جبهه نمی‌خورد. هیچ‌یک از همکاران هم‎تخصصی من جبهه نرفتند، اما من عاشق جبهه بودم.

  کجا مجروح شدید؟

یک‎بار سر موضع پدافند بودم، هواپیما‎های دشمن بمباران کردند. از هشت نفری که در موضع پدافند بودیم، هفت نفر شهید شدند و من که داخل سنگر بودم زنده ماندم. سنگر داخل زمین بود و موج مرا گرفت. الان هم گوشم سنگین است و هم اعصابم ناراحت است. ٤٣ روز بخش اعصاب بیمارستان نیرو هوایی بستری شدم. متأسفانه کسانی که در بخش اعصاب ارتش بستری هستند یا سربازان فراری هستند یا قاتلانی که خودشان را به دیوانگی زده‌اظند. اصلا وضعیت خوبی نبود. شاید من اولین مجروح جنگی بودم که در بیمارستان نیرو هوایی بستری شدم. داشتم دیوانه می‌شدم. شهید اردستانی و آقای اکرمی (وزیر آموزش و پرورش) وقتی به ملاقاتم آمدند، گفتم مرا از این‎جا نجات دهید. گفتم این‎جا نرده دارد ولی من می‌توانم فرار کنم. بالاخره هم از آن بیمارستان فرار کردم و خودم را به قرارگاه امیدیه اهواز معرفی کردم. یک‎بار هم در فاو، شیمیایی شدم.
http://www.asriran.com/fa/news/128598/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D8%AF

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #15 on: February 14, 2011, 12:11:02 AM »
0
Note: people avoid  posting things like: thanks, or  short comment(nothing personal).
I just want to keep it clean and all memory one after others, same as before in IMF1.


[farsi]

بچه لات هایی که شکارچی تانک شدند
دکتر چمران گفت: اگر ما چندتا موتور پرشی با موتورسوار خبره و تیز و بز داشته باشیم، می تونن تانک ها را شکار کنند. قاسم به دکتر گفت:« آن موتورسوارها که گفتید، سید سراغ داره؛ ولی همشون از این بچه لات ها و تیغ کش ها

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، سید ابوالفضل کاظمی ، از بچه های قدیمی جنگ که حضورش در جبهه های نبرد به درگیری های کردستان و ستاد جنگ های نامنظم در کنار شهید چمران برمی گردد ، از روزهای ابتدایی جنگ خاطراتی بسیار شنیدنی دارد. شاید جلب توجه ترین این خاطرات مربوط به تشکیل یک واحد «شکارچی تانک » به سفارش دکتر چمران است. سید ابوالفضل آن ماجرا را این گونه تعریف می کند:

 

من تقریبا هر روز دکتر چمران را می دیدم. ایشان به محورها و سنگرهای بچه ها سر می زد؛ یا من به استانداری می رفتم و در استانداری دیداری تازه می کردم. دکتر بیشتر وقتش را در محور کرخه و روستاهای اطراف می گذارند. عراق هم آنجا را حسابی می کوبید.
یک روز به استانداری رفتم. دکتر من را دید و پرسید: «سید، چه خبر؟»
- دنبال زدن تانک ها هستیم.
- الان مشکل این تانک ها هستن. محورها و فاصله ها طوری است که نمی تونیم راحت شکارشون کنیم. هر روز هم به تعدادشون اضافه می شه. امروز یه فکری به ذهنم رسید.
- چی آقا؟
- اگر ما چندتا موتور پرشی با موتورسوار خبره و تیز و بز داشته باشیم، می تونن تانک ها را شکار کنند.
یک چیزی به دلم افتاد. خواستم بگویم و برای اولین بار در عمرم حاج قاسم( به ابوالقاسم کاظم دهباشی می گفتیم حاج قاسم. بزرگ ما در محل بود و مریدش بودم. در کربلای 5 شهید شد.) را دور بزنم. رو به دکتر گفتم: «آقا، من یه فکری دارم که به وقتش می گم.»
از دکتر خداحافظی کردم و آمدم پایین و منتظر شدم دور و بر دکتر خلوت بشود تا حرفم را بزنم. کنار پله ها ایستاده بودم که حاج قاسم صدایم کرد و گفت:« من هم موافقم، سید جون.»
با تعجب گفتم:«با چی؟»
- با همون حرفی که می خوایی به دکتر بزنی.
- اگر موافقی، پس خودت بهش بگو.
- نه. بیا با هم بریم پیشش.
چند دقیقه بعد با هم رفتیم به اتاق دکتر. قاسم به دکتر گفت:« آن موتورسوارها که گفتید، سید سراغ داره؛ ولی همشون از این بچه لات ها و تیغ کش ها هستن.»
دکتر به من نگاه کرد و گفت:« آره سید؟ قاسم راست می گه؟»
گفتم:« بله، آقا. سراغ دارم!»
دکتر گفت:« من آدم بی کله می خوام. امروز برو تهران، پی این کار. این کار فعلا از همه چیز مهم تره. ببینم چه می کنی. علی یارت.»
همان روز با وانتی که محمد نجفی راننده اش بود، آمدم محل و یکراست رفتم سراغ جلیل نقاد. جلیل، بچه ی محلمان بود. سن و سالش کم، اما قلدر محله بود. ریز نقش و زبل بود. برای همین معروف شده بود به جلیل پا کوتاه. برادرش جزء سازمان مجاهدین خلق و خودش مومن و پاک سیرت و عشق موتور بود. به چشم، به هم زدنی، دل و روده موتور را پایین می آورد و دوباره همه را سوار می کرد. خودش هم یک موتور پرشی بزرگ داشت. همان قدر که من کفتر هایم را دوست داشتم و اسیرشان بودم، جلیل هم موتورش را دوست داشت.



جلیل نقاد ، سردسته  شکارچیان تانک سوار بر موتورش در جبهه خوزستان

 [/farsi]

continue...
« Last Edit: February 14, 2011, 12:14:55 AM by AminCo »

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #16 on: February 14, 2011, 12:11:54 AM »
0
continue...

[farsi]آن روز، بعد از سلام و احوالپرسی، قضیه شکار تانک را برایش توضیح دادم. جلیل را راضی کردم بیاید منطقه. بعد ترک موتورش نشستم و با هم سراغ چند نفر از دوستان جلیل و بچه های مولوی رفتیم. جمع شان کردم و گفتم که فردا صبح ساعت 8 بیایند نخست وزیری. بعد به خانه رفتم تا دیداری تازه کنم.
فردا صبح زود به نخست وزیری رفتم. 50 نفر آمده بودند که همه شان موتور پرشی داشتند. مسئول ستاد اعزام به جنگ نخست وزیر، وقتی قواره بچه ها را دید، نخ آمد که «این قواره ها به درد جنگ نمی خورند. این ها کی هستند جمع کرده ای آورده ای؟ مگر جبهه جای کفش قیصری و سوسول بازی است؟»
جوش آوردم. خواستم خفت اش کنم؛ اما جلوی خودم را گرفتم. وقت جنگ و جدل آن مدلی نبود. زنگ زدم به استانداری اهواز و قضیه را سیر تا پیاز برای حاج قاسم گفتم. یک ساعت طول کشید تا حاجی زنگ زد و مشکل را در نخست وزیری حل کرد. راه آهن هم قبول کرد موتورها را با همان قطار مسافربری بار بزند و به اهواز بفرستد.
غروب آن روز رسیدیم. موتورها را بار تویوتا کردیم و به استانداری بردیم.
دکتر چمران تا بچه ها را دید، تک تک شان را بغل کرد و با همه شان مدل مشتی ها، سلام علیک کرد. همان سلام علیک و خوش و بش باعث شد دکتر تو دل بچه ها نفوذ کند و بچه ها برای همیشه حرفش را بخرند.
دکتر رو به من گفت:«چه ورق هایی آورده ای، سید! بارک الله، باباجان. »
بعد برای موتور سوارها توضیح داد:« ما یکی یک آرپی جی زن می گذاریم ترک شماها. برید تو دل دشمن. تا جایی که امکان دارید، به تانک هاشون نزدیک بشید. یک جای مناسب، موتور رو بخوابونید تا آر پی جی زن، تانک رو شکار کنه و دوباره بپره ترک موتور شما، و خیلی تیز و سریع برگردید عقب. این کار، سرعت عمل و دقت می خواهد.»
بعد از آن جلسه توجیهی، موتورسوارها را به قاسم سپردم، چون می خواستم به محور فرسیه بروم. وقتی داشتم از در ساختمان بیرون می آمدم، دکتر صدایم کرد و گفت:
- سید جان، دستت دردکنه. اگر خدا کمک کنه، وضع دفاعی ما خیلی بهتر میشه. تو جنگ چریکی، امید ما به مردمه.
گفتم:« آقا، شما نیگا به قیافه اینا نکن. هر کدوم، ده تا عراقی رو حریفه. دل پاک دارن و شجاعت، که شما دنبالش هستی.»
- می دونید آقا، یک چیزی هست که روم نمیشه به شما بگم. نصف این بچه ها، مال محله های خلاف نشین هستن. لات هستن و گردن کلفت محله شون؛ اما حرف ما رو خریدن!
- ما مرد جنگ می خواهیم. فقط همین.
از آقا چمران خداحافظی کردم و به محور فرسیه برگشتم.
بین نیروهای داوطلب، بیست – سی لبنانی هم بود که هم رزم دکتر در لبنان بودند. همه شان ورزیده و کار بلد جنگ بودند. هم با عراقی ها می جنگیدند و هم به نیروهای مردمی آموزش تاکتیک و شکار تانک با آر پی جی می دادند. آن ها مثل دکتر لباس پلنگی تنشان بود و بعضی هایشان چفیه داشتند. آن موقع هنوز چفیه رایج نشده بود. فقط لبنانی ها و رزمندگان بومی عرب چفیه می بستند.
شاید روز سوم جنگ بود که شنیدم لبنانی ها سه تا شهید داده و دو – سه تا تانک زده اند. علی عباس، یکی از آنها بود که بیشتر از همه به چمران نزدیک بود و فارسی خیلی خوب حرف می زد. با ما هم خیلی زود اخت شد.
قرار شد علی عباس به موتورسوارها آموزش شکار تانک با موتور بدهد.
یک هفته از جنگ گذشته بود. خط، شلوغ پلوغ بود. هنوز نظم برقرار نشده بود. هر کس برای اولین بار اعزام شده بود، یکی – دو روز مقر نگهش می داشتند تا نفس بگیرد و با منطقه آشنا شود. در همان روزها مدارس را در اهواز خالی کردند تا نیروهای داوطلب و مردمی را در آنجا جا بدهند.
بعد هم گفتند مسئول محورها عقبه شان را خودشان تعیین کنند؛ یعنی هر مسئول محوری، نیروهایش را به عقبه خودش ببرد. من، بچه هایی را که از محل آمده و آشنایم بودند، به مدرسه مهرآئین می بردم.
اگر لباس خاکی و سلاح آماده بود، تجهیزشان می کردم و هر روز، بعد از نماز صبح، آن ها را به خط منتقل می کردم و از آن طرف، کسانی را که مدد می خواستند یا مجروح بودند، با خودم به عقبه می آوردم. آن موقع سلاح و لباس خاکی به اندازه کافی نداشتیم. بیشتر شلوار کردی می دادند که استتار و خاکی رنگ باشد. سلاح بیشتر ژ – سه، ام – یک، کلاش و نارنجک بود. بعضی ها بدون لباس خاکی، فقط سلاح دستشان می گرفتند و می رفتند.
خود من بیشتر شلوار کردی خاکی رنگ می پوشیدم و گیوه پام می کردم و محال بود که کلاه آهنی سرم بگذارم.
یک روز صبح حاج قاسم صدایم کردم وگفت:« این کاغذ رو دکتر چمران نوشته؛ سریع برو لشکر 92 زرهی، چند تا آر پی جی 7 قرض بگیر.»
به اتفاق یکی از بچه ها سوار سیمرغ شدیم و به مقر 92 ارتش رفتیم. تا ساعت 12 ظهر پشت در اتاق مسئول تسلیحات ایستادیم. از این اتاق به آن اتاق، به این بگو، به آن بگو. هر کس می شنید ما آر پی جی می خواهیم، یک تیکه ای به ما انداخت و می رفت.
ادذان ظهر را گفتند. ناهار، سر گنجشگکی بود. دو تا یغلوی هم به من و سرباز همراهم دادند. زیر یک درخت نشستیم و سر گنجشگکی را خوردیم. بعد از ظهر، یک سرباز با یک گونی آر پی جی آمد؛ اما بدون گلوله.
گفتم:« پس گلوله اش کو؟ بدون گلوله به درد نمی خورند!»
با لهجه اهوازی گفت:« به توچه؟»
گفتم:« من این ها رو نمی برم، داداش! کجا ببرم؟ مگه عقلم کمه؟»
هی من بگو، هی اهوازیه بگو. دست آخر من از رو رفتم! با اعصاب خط خطی، آر پی جی ها را ریختم تو گونی، گذاشتیم پشت سیمرغ و برگشتیم.
غروب رسیدیم استانداری. وقتی قصه را با ناراحتی برای حاج قاسم گفتم، حاجی خندید و گفت:« خیالی نیست؛ گلوله اش رو باید از عراقی ها بگیریم.»

اواسط آبان ماه ، وضع سوسنگرد وخیم شد. این شهر ، توی یک ماه اول جنگ ، دوبار اشغال شده و بچه ها آزادش کرده بودند. یک بار عراق از سه طرف به سوسنگرد حمله کرد. دکتر چمران ، اشغال سوسنگرد را خطر و تهدیدی برای اهواز می دانست. عراق با تانک های تی-52 و خمپاره و توپ ، شهر را زیر آتش گرفت. داشت خاک سوسنگرد را توبره می کرد. من آن جا آن قدر آر پی جی زدم که از گوش هایم خون می آمد.خون ها خشک شده بود روی یقه لباسم و سرم منگ شده بود اما تانک ها مثل علف هرز از هر جا می آمدند بالا. تمامی نداشتند.
روز دوم درگیری، حلقه محاصره را تنگ تر کردند. هوا سرد و بارانی، و زمین خیس و گل آلود بود و پاها تو گل فرو می رفت. توی سرما و باران، جنگیدن صد برابر سخت تر است. دکتر بیسیم زد به عقبه و مهمات خواست. گفتند: مهمات هست؛ اما هیچ کس نیست حلقه محاصره را بشکند و این ها را ببرد.
دکتر صدایم کرد و گفت:« این کار عباسه. سید، بدو بیسیم بزن، عباس مهمات بیاره.»
گفتم:« عباس زاغی؟»

گفت:« آره، اون می تونه مهمات بیاره.»
منظور دکتر ، عباس ملا مهدی بود.
گفتم:« آقا، دشمن ما رو دور زده. تانک ها دارن از پشت سر می آن!»
گفت:« عباس رو صدا کن، سید ... وقت نداریم.»
عباس را با بیسیم صدا زدیم. خود دکتر هم با عباس حرف زد و توجیه اش کرد که چکار باید بکند. عباس، بچه محلمان بود. چشم های درشت و سبز داشت و بی نهایت بی کله و بی ترمز بود.
یک ساعت بعد، تویوتایی گرد و خاک کنان از وسط دود و آتش آمد. همین طور می گازید و بوق می زد. نگاه کردیم، دیدیم عباس است. یک تویوتا مهمات و غذا و آب آورده بود. بچه ها دویدن مهمات را خالی کردند و بیخ دیوار خرابه گذاشتند تا آتش بهشان نخورد. بعد به هر دسته از بچه ها، 25 گلوله آر پی جی و نوار فشنگ دادیم. چند خمپاره 60 هم بود که تقسیم کردیم.دکتر گفت:« بچه ها، هر جور می تونید، ضربه بزنید. فقط جلویشان را بگیرید.»

سحر روز سوم وقتی با دکتر و ناصر فرج الله و سرگرد ایرج رستمی و حاج قاسم داشتیم می رفتیم محور طراح ، اوی راه ، وسط خیابان ، بغل ویرانه ی خانه ای وانت عباس زاغی را دیدیم که گلوله مستقیم خورده و آتش گرفته بود.جنازه عباس داخل وانت بود و از کمر به بالا از هم پاشیده بود و سر و تنش پیدا نبود.نمی توانستیم عباس را عقب ببریم و مجبور شدیم جا بگذاریمش.
صبح اما تانک ها روستای دهلاویه و اطراف را زیر آتش گرفتند. این آخرین مقاومت بود. دکتر هم احتمال پاتک داده بود. برای همین، موتورسوارها را آماده کرده بود تا آر پی جی زن ها را ببرند و تانک ها را شکار کنند.
دوازده تا موتور سوار دست من بود. ساعت حدود 9 صبح، عراق یک آتش مفصل ریخت. بعد نفربرها و افراد پیاده که دسته دسته لا به لای تانک ها حرکت می کردند، به طرف شهر سرازیر شدند. موتورسوارها، پشت کانال هایی بودند که عراق قبلا بیرون شهر زده بود. من آن ها را به صورت دشت بان پخش کردم و به بچه ها گفتم که هوایشان را با تیربار داشته باشند. تیربارها آتش ریختند و راکب ها از جا کنده شدند. زیر آتش مسلسل و رگبار رفتند تو دل دشمن. موتورها را خواباندند و آر پی جی زدند. چند دقیقه نگذشت که دشت پر شد از لاشه تانک های عراقی که می سوختند و دودشان به هوا می رفت. بچه ها صلوات فرستادند و کف زدند.
موقع برگشتن، یکی از موتور سوارها، گلوله ی مستقیم تانک خورد و تکه تکه شد. آن روز، حدود یک چهارم تانک ها را همین موتورسوارها زدند. موتورسوارها بلد بودند؛ موتور را دست کاری می کردند تا صدایش خفه باشد. زیر و بم موتور را می دانستند.
در آن عملیات جلیل نقاد، سردمدار شکارچیان تانک، ترکش خورد.  در حال حاضر،جلیل نقاد بدنش از نیمه لمس و فلج است و قدرت حرف زدن ندارد؛ اما جا نزده. در موتور سازی اش کار می کند و چرخ زندگی اش را می چرخاند.

دور بر ظهر ، تانک ها عقب نشستند و در حین عقب نشینی آن ها ، لودرها آمدند و خاکریز ها را سفت کردند.[/farsi]

http://mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=27263

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #17 on: February 23, 2011, 12:55:53 AM »
0
[farsi]بسیجی شماره 19
در این مسابقه ، رزمنده باید با لباس رزم و سلاح سازمانی خود شرکت می کرد. در عکس شما شرکت کننده شماره 19 را می بینید. از پیشانی بند این رزمنده می شود حدس زد که زمان ثبت این عکس باید سال 61 باشد.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، عکس زیر مربوط به یک مسابقه دو استقامت میان بسیجیان در جبهه های جنوب است. در این  مسابقه ، رزمنده باید با لباس رزم و سلاح سازمانی خود شرکت می کرد. در عکس شما شرکت کننده شماره 19 را می بینید. از پیشانی بند این رزمنده می شود حدس زد که زمان ثبت این عکس باید سال 61 باشد.


[/farsi]

http://mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=30886
« Last Edit: February 23, 2011, 01:00:09 AM by AminCo »

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #18 on: February 23, 2011, 12:57:55 AM »
0
[farsi]توپچی های با حال حاج همت + عکس
لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه) دارای یک یک تیپ «توپخانه» بود که اسمش را گذاشته بودند «تیپ ذوالفقار». شهیدان «علی رضا ناهیدی» ، «محسن نورانی» و «یوسف کابلی» بنیانگذاران این تیپ بودند که یک به یک در عملیات های مختلف به شهادت رسیدند.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه) دارای یک یک تیپ تخصصی «توپخانه» بود که اسمش را گذاشته بودند «تیپ ذوالفقار». شهیدان «علی رضا ناهیدی» ، «محسن نورانی» و «یوسف کابلی» بنیانگذاران این تیپ بودند که یک به یک در مراحل مختلف دفاع مقدس به شهادت رسیدند.

عکس زیر از یادگاری های تاریخی دفاع مقدس است. از شش نفری که جلوی دوربین قرار گرفته اند ، چهار نفر شهید شده اند که عبارتند از:

شهید محسن نورانی (فرمانده وقت تبپ ذوالفقار) نفر دوم از راست ، شهید محمد ابراهیم همت(فرمانده وقت لشکر 27 ) نفر سوم از راست ، شهید محمد تقی پکوک (مسئول واحد مینی کاتیوشای تیپ ذوالفقار) نفر چهارم از راست و شهید اکبر زجاجی ( معاون لشکر 27) نفر پنجم از راست.

نفر اول از راست ، سردار حاج عباس برقی می باشند که در زمان ثبت این عکس، جانشین فرماندهی تیپ ذوالفقار بودند. (نفر اول از چپ هم شناسایی نشد.). با این احتساب ، این عکس را باید یادگاری توپچی های لشکر 27 با فرمانده شان «حاج همت» دانست.

شادی روح شهدای تیپ ذوالفقار صلوات


[/farsi]

http://www.mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=30569
« Last Edit: February 23, 2011, 12:59:56 AM by AminCo »

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #19 on: February 23, 2011, 01:03:08 AM »
0
[farsi]و چه زیبا داوود حقش را گرفت + عکس
داوود شانه اش را از توی جیبش در آورد و ریشش را شانه کرد.گفتم: «داوود، انگار ملاقاتی داری.» گفت: «امشب می خوام حقم رو بگیرم، سید!»

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، اسفند ماه ، سالگرد دو عملیات بزرگ خیبر و بدر است. به یاد شهدای مظلوم این دو عملیات ، خاطراتی از آنان را مرور می کنیم. این روایت مربوط است به شهید داوود عابدی ، از اعضای کادر گردان میثم از لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه). « داوود عابدی دخرآبادی » به تاریخ  هفتم فروردین 1342 متولد شد. وی در اسفند ماه سال 1363 ، طی عملیات «بدر» شریت شهادت نوشید. پیش از او برادرش حمید ، در بهمن ماه سال 1361 در جریان عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسیده بود:

 داوود عابدی که یکی از یلان گردان میثم بود، با صدای رسا و قشنگی روضه می خواند و با لهجه اصیل تهرانی و بسیار تو دلی دعا می کرد. بچه ها به داوود می گفتن: «داوود غزلی». او یک بار هم ابرام هادی(1)* را زیارت نکرده اما مریدش شده بود. هر وقت مرا می دید، از پهلوانی و مرام و مسلک ابرام می پرسید. می خواست مثل ابرام داش بشود. گیوه ی نوک تیز می پوشید. شلوار کردی تن می کرد و کلاه کف سری می گذاشت. این جوری، بسیار خوش رخ تر می شد.
داوود، یک تسبیح سندلوس اعلا داشت که هر روز صبح، با یک تکه چوب مخصوص بهش روغن می زد تا شفاف و براق بماند. داوود از عملیات والفجر چهار به گردان میثم آمد و من هر وقت او را می دیدم، این تسبیح سندلوس دستش بود.
کم کم زمزمه عملیات پیچید و توجیه عملیاتی و شناسایی ها بیشتر شد. معلوم شد نام عملیات، بدر، و خود عملیات، چیزی شبیه خیبر و ادامه آن است. نیروهایی که در خیبر بودند، راه و چاهش را خوب می دانستند و تقریبا توجیه بودند. عقبه و نقطه رهایی برایشان معلوم بود. عراق اما روی منطقه حساس شده بود و معلوم نبود این بار چطور عمل می کند؛ به ما راه می دهد یا نه.
مرحله اول عملیات ، نوزدهم اسفند شروع شد و خط شکسته شد. شب دوم عملیات ، نوبت گردان میثم بود که به خط بزند. عصر روز دوم عملیات ، یک مجلس عزا و روضه خوانی برای امام حسین دست دادو محمود ژولیده و داوود عابدی روضه خواندند. داوود ، آخر شب ، روضه حضرت ابوالفضل را خواند . تا زمان حرکت به طرف خط مقدم ، همه مان بیدار بودیم. نصف شب سوار کامیون شدیم و نزدیک صبح رسیدیم لب آب. یکی یکی سوار قایق ها شدیم . انتقال نیرو ها به ساحل جنوبی جزیره مجنون تا نزدیک غروب طول کشید. وقتی قایق ما به لب و ساحل رسید و از آن پیاده شدیم ، گفتند :باید تا تاریکی کامل هوا صبر کنید.حدود ساعن 12 شب ، بچه ها را جمع کردیم پشت خاکریز.
یکدفعه یک نفر آهسته صدایم زد: «آسید ابوالفضل، آسید ابوالفضل ...»
برگشتم و دیدم داوود عابدی است. گفتم: «چیه داوود جان؟»
- دوست داری با چه ذکری بریم تو عراقی ها؟
- هر چی شما دوست داری.
- شما ساداتی. ما رو دست سادات نمی چرخیم.
- حالا یه چیزی شما بگو.
- من دلم می خواد بگم «حیدر».
- یا علی.
- بیا بشین پیش من؛ می خوام دم آخری روضه مادرت زهرا رو بخونم. و نرم نرمک شروع به خواندن کرد. یکی یکی بچه ها آمدند و دورمان جمع شدند. حسین عزیزی، اصغر ارس، اصغر کلاهدوز، عباس رضا پور، سعید طوقانی، محمود عطا، حاج همت علی و ...
سید ابوالفضل شاکی شد. آمد طرف ما و گفت: «بابا، چه خبره؟ یواش تر. الان همه مون لو می ریم.»
آخرش داوود خواند:
- اگر از کوی تو ای دوست برانند مرا
باز آیم به خدا گر چه نخواهند مرا
شدم ای دوست، سگ قافله درگاهت
به امیدی که به کوی تو رسانند مرا.
همه مان گریه کردیم. به دلم افتاد داوود رفتنی است. واقعا آسمانی شده بود. از رخش پیدا بود. نگاهش کردم. شانه اش را از توی جیبش در آورد و ریشش را شانه کرد.
گفتم: «داوود، انگار ملاقاتی داری.»
گفت: «امشب می خوام حقم رو بگیرم، سید!»
دور و بر ساعت 12، تو سکوت کامل و به ستون راه افتادیم.
کم کم پام درد گرفت و از ستون جا ماندم (آثار زخم عملیات رمضان). بچه ها آمدند و از من گذشتند.درد پایم آن قدر شدید شد که از گروهان سوم هم جا ماندم و رسیدم ته گردان.ستون داشت دور می شد و من به نفس نفس افتاده بودم. لنگ لنگان ادامه دادم. کمی جلوتر دیدم دو-سه نفر حلقه شده اند. رفتم طرفشان و دیدم سعید طوقانی (2)* افتاده. تیر دوشکا به شکمش خورده بود و از پشت ، زخمی به اندازه دو تا کف دست دهن وا کرده بود و شر شر خون می ریخت.سعید درد می کشید و به سر و سینه اش چنگ می زد و خودش را می کند و می گفت:«یا حسین، یا حسین...»
نشستم ، دستم را زیر سرش گذاشتم و گفتم :«سعید جان ، طوری نیست.الان بچه ها می برندت عقب.»
دستم را گرفت و گفت:«یا حسین ، یا حسین ، دیدی ما نامرد نیستیم.»
تو حال خودش نبود. داشت شهید می شد.
چند لحظه به صورتش نگاه کردم و رفتم.دیگر رمق نداشت. نفس آخر را می کشید.
جلوتر رفتم و دیدم باز بچه ها حلقه شده اند دور یک نفر . رفتم پیششان و دیدم داوود است! تیر دوشکا  خورده بود. چمباتمه زده بود و می لرزید.قبضه آرپی جی را ستون کرده بود زیر دستش و به آن تکیه داده بود. تمام لباسش را خون گرفته بود. بچه ها تا مرا دیدند ، گفتند : داوود ، داوود ، ببین آ سید ابوالفضل آمده.
سر داوود روی قبضه بود و نمی توانست بلندش کند. فقط گفت : « یا علی...آسید ابوالفضل، دیدی من مسافر شدم؟»
گفتم:« سلام منو به مادرم فاطمه برسون، داوود جان.»
چمله ای زیر لب زمزمه کرد.نشستم کنارش و دستم را روی شانه اش گذاشتم. سرم را بردم بیخ دهانش. گفت:«سید، آن جا منتظرت هستم.»
بغلش کردم و ماچش کردم. وقتی بلند شدم، یک وری افتاد زمین و شهید شد.
بچه ها رفتند و من آخرین نفری بودم که داوود غزلی را تنها گذاشتم و رفتم جلو.

داوود عابدی در بهشت زهرا (س) ، قطعه : 27 -ردیف : 117 -شماره :9 آرمیده است.


 شهید داوود عابدی دخرآبادی


در حال نماز خواندن


شهید داوود عابدی(سمت چپ) و جانباز حاج محمود ژولیده ، مداحان گردان میثم


شهید داوود عابدی (نفر اول از چپ)


شهید داوود عابدی( نفر سمت چپ)

http://mashreghnews.ir/Newsroom/Images/News/Editor/image/samadi/abedi/da2.jpg
پیکر پاک شهید داوود عابدی

*پاورقی:
1-شهید ابراهیم هادی
2-شهید سعید طوقانی ، قهرمان کشوری ورزش باستانی ، از اهالی کاشان بود.
[/farsi]

http://mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=30566

Offline AminCo

  • سرهنگ دوم
  • *
  • Posts: 3694
  • 00
  • The journey & decision has been made.
  • Respect: +39
Re: Grount Force great Shahids(Martyrs) and Veterans Memories
« Reply #20 on: March 28, 2011, 05:22:30 AM »
0

عکسی برای سرنوشت

هرکی از این سمت اول بشینه، اولین نفریه که شهید می‌شه! دومی و سومی هم به ترتیب! نفر آخر هم زنده می‌مونه!

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، آن چه خواهید خواند و عکسی که مشاهده می کنید ، یادگاری است که نوسط سرکار خانم هاشمیان ، همسر شهید محمد اصغری خواه (فرمانده گردان کمیل لشگر قدس گیلان ) در تاریخ به ثبت رسیده است. (شهید اصغری خواه پس از شهادت حسن رضوان خواه به فرماندهی گردان کمیل رسید.)

خواستم بغل هم بنشینند تا ازشان عکس بگیرم.
حسن فوری نشست و با خنده گفت:
«هر کی از این سمت اول بشینه، اولین نفریه که شهید می‌شه! دومی و سومی هم به ترتیب! نفر آخر هم زنده می‌مونه!»
هر چهار تایشان در حالی‌که از این حرف حسن می‌خندیدند، نشستند.
حالا که عکس را نگاه می‌کنم، می‌بینم آن حرف حسن دقیقاً درست از آب درآمد.
به ترتیب از راست:
شهید حسن رضوان‌خواه (فرمانده گردان کمیل لشگر قدس گیلان تا سال 1365) و شهید هادی فدایی (شهادت هر دو در کربلای2)، شهید محمد اصغری‌خواه (شهادت در والفجر10 )


http://mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=36289


 

SMF 2.0.4 | SMF © 2013, Simple Machines
Page created in 7.185 seconds with 26 queries.